کمندی گشاد او چو سرو بلند کس از مشک زان سان نپیچد کمند
فرو هشت گیسو از آن کنگره که یازید و شد تا به بن یکسره
سخن از رودابه است و گیسوان بلند وی که چون ریسمانی از کنگره های دیوار قلعه آویزان میشود تا زال را به رودابه برساند!
چه می شود گفت اسطوره است و سخنان اغراق آمیز و قصد من دخالت در ظاهر رودابه که به قول فردوسی :بهشتی است سرتا سر آراسته پر آرایش و رامش و خواسته نیست .
اما در کتاب ادبیات فارسی سوم انسانی٬ معنی شعر را گیسو نوشته است .در حالی که به نظر نمی رسد گیسوان رودابه که به قول فردوسی : کس از مشک زان سان نپیچد کمند به رنگ سرخ باشد .
در لغت نامه ی دهخدا یکی از معانی شعر را دیبای سرخ نوشته است .بی شک اگر ما نیز شعر گلنار را سربندی سرخ رنگ بدانیم ٬ تصویر زیباتری در این بیت خواهیم داشت و گیسوان رودابه نیز دچار تهاجم فرهنگی نخواهد شد و به رنگ قرمز یا شرابی در نخواهد آمد!
* * *
آنان که محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون
گفتند فسانه ای و در خواب شدند!
آقای دکتر ترکی در پست جدید وبلاگ فصل فاصله به توضیح چند رباعی از خیام پرداخته اند .یکی از این رباعیات٬ رباعی یادشده است که در کتاب ادبیات فارسی سال دوم متوسطه نیز آمده است .با توجه به این که رباعی موردنظر با ابهاماتی نیز روبروست ٬ ضمن تشکر از ایشان ٬ توضیحات ارائه شده را عینآ در این جا می آوریم .
مضمون کلی این رباعی آشکار است ؛ حتی عالمان و فیلسوفان بزرگ نیز از شب تاریک این جهان راه نجاتی نیافتند و سرانجام آنان نیز در خواب شدند و مرگ را به ناگزیر پذیرفتند و تنها افسانه ای از آنان برجای ماند!
اما رباعی را می توان مقداری متفاوت تر معنی کرد و گفت: حتی آنان که بر همه آداب و فضایل احاطه یافتند یا محیط [= اقیانوس ] فضل و ادب شدند , راز و حقیقت این جهان را درک نکردند و سخنانی که در بیان این شب تاریک گفتند تنها مشتی افسانه بود ؛ افسانه هایی که به کار خواباندن کودکان می آمد و شگفت انگیز اینکه این افسانه ها خود آن فاضلان و ادیبان را به خواب فروبرد ؛ چرا که گویا آنان افسانه خود را باور کرده بودند !! این تفسیر , رباعی را علاوه بر مفهوم فلسفی , با نوعی طنز تلخ و گزنده نیز همراه می کند !
لحظه ای از جمع جدا شدم و روی یکی از رمل های بلند نشستم و به گستره ای که پیش رویم بود چشم دوختم . به آن شنزار وسیع که تا افق کشیده شده بود و هر وزش نسیم٬ دانه های شن را جا به جا می کرد و طرح تازه ای بر کویر می نشاند.اینجا مصر است .دهی در دل کویرمرکزی که قناتی پر آب آن را نگینی سبز در این برهوت کرده است.
تعطیلات نوروز سال گذشته دو روزی را میهمان روزهای آرام و شبهای رمز آلود کویر مرکزی بودم ٬در کنار رمل های کوتاه و بلند و طبیعت بکر آن بی نهایت دست نیافتنی. و امسال دو روزی کلوت های بلند و بی نظیر کویر لوت نگاهم را تازه کردند.
با این که هنوز کوهستان برایم لطف بیشتری دارد و جاذبه های گوناگون آن بیخودانه مرا به سوی خود می کشد اما کویر٬این قهوه ایی بی مرز و انتها نیز وهم گونه است و رؤیایی.
در کوهستان٬ قله ها در مقابل تو سر خم نمی کنند .راحت نمی توانی بر خلوتشان وارد شوی اما وقتی برآستان یکی از آنها رفتی حس می کنی آن قله دیگر مال تو است .با آن آشنا هستی و او تو را به عنوان یک دوست پذیرفته است. شاید برای همین حتی بعضی نشانی از خود بر قله میگذارند و پرچمی یا تابلویی بر فراز آن نصب می کنند .گویی قله ای که تا چندی پیش به آنها اخم می کرد .سرسختی نشان می داد و حتی دست رد به سینه شان می زد اکنون یار غار آنهاست و آنها حق دارند برای همیشه یادی از خود برای او باقی بگذارند.
اما کویر راحت تو را در آغوشش می پذیرد.(با مناطقی چون گندم بریانک کاری ندارم که آن جا اصلا متعلق به موجود زنده نیست که بخواهد برایش آغوش باز کند مثل قله اورست یا k2 که هیچ وقت دوست بشر نخواهند شد و همیشه باید منتظر چهره ی عبوسشان بود .)کویر دست رد به سینه هیچ کس نمی زند ولی با کسی هم سر دوستی ندارد . اگر شش دانگ حواست جمع نباشد و با قطب نما جلو نروی سریع در دلش گم خواهی شد .نه پرچمی نه نشانی حتی جای پایت را لحظه ای بیشتر نمی پذیرد و با وزش یک نسیم آن را پر می کند . پایت را که برروی یکی از کلوت هایش می گذاری با تو به پایین می لغزد.اعتمادی به آنها نیست .
برای من کویر با همه نمادهایش متواضع و صبور٬رمزآلود و خیال انگیز اما سست و بی بنیاد است.
ابیاتی از این مثنوی که مسلمانان به ویژه ایرانیان را به رویارویی با اشغالگران سرزمین فلسطین و جهاد با بیگانگان فر می خواند٬ در کتاب ادبیات عمومی سوم متوسطه آمده است.
در بخشی از این مثنوی آمده است:
گاه سفر شد باره بر دامن برانیم تا بوسه گاه وادی ایمن برانیم
وادی پر از فرعونیان و قبطیان است موسی جلودار است و نیل اندر میان است
درکلاس های ضمن خدمت یا کتاب های کمک آموزشی ٬ نیل را به معنای مشکل و مانعی برای رسیدن به اهداف معنی می کنند و می گویند که سرزمین فلسطین ژر از اسرائیلیان است و امام خمینی رهبر و پیشوای این قیام است و مشکلاتی برسر راه نجات فلسطینیان وجود دارد.اما از فحوای کلام چنین بر می آید که شاعرمعتقد است به یاری موسی (رهبر) می توان بر مشکلات و دشمن غاصب غلبه کرد و مطرح کردن مشکلات در این جا بی معنی است .
چندی پیش یکی از همکاران می گفت که از جناب سبزواری در همین زمینه سوال کرده است و وی در پاسخ گفته که منظور من از نیل سپری است که در دست رهبر است .یعنی هر چند که فلسطین پر از اسرائیلیان و صهیونیست هاست اما ما رهبری چون امام خمینی داریم که خداوند یاری دهنده ی اوست و می توان به یاریش مشکلات و موانع را پشت سر گذاشت .همانطور که بنی اسرائیل به رهبری حضرت موسی و یاری خداوند بر فرعونیان غلبه کردند و نیل عامل فرار آنها و کشته شدن فرعونیان گردید.
آن موقع من و تعدادی دیگر از دانشجویان خندیدیم که هم تعجب کرده بودیم چطور گل تاج خروس را تا کنون ندیده است و هم از تصور کلاسی پر از عکس٬ یاد کودکستان یا دوران ابتدایی افتادیم .اما اکنون با گذشت سالها می بینم که براستی تصویر در درک مفاهیم چقدر می تواند مؤثر باشد و به قول کارشناسان تکنولوژی آموزشی ٬ امروزه در تدریس وسایل کمک آموزشی یک ضرورت است .
چندی پیش خانم معصومه تقی زادگان ٬یکی ازدبیران توانمند و پویای ادبیات٬ در همین زمینه لوح فشرده ای تهیه نمود. در این لوح با نام ادبیات از زبان تصویربیش از۵۰۰ تصویر از اصطلاحات و واژه هايي كه در كتاب هاي درسي ادبيات فارسي مقطع متوسطه و پيش دانشگاهي به كار رفته اند٬ ارائه شده است .
به عنوان نمونه می توان به تصاويري ازانواع اسبها (ابرش ،ابلق ، سمند ، كميت ، كهر، تازي ، كرند، خنگ و... ) ، پرندگان و حيوانات دیگر٬ انواع گل ها و گياهان ( خلنگ ، خدنگ، ساج ، ژاژ ، ترنج ،صبر ، گون و ...)٬اصطلاحات معماري ( مقرنس ، شمسه ، ارسي، طرّه ، گوشواره ،كنگره ، اسليمي ، توفال و...)٬تصاويري از شخصيت هاي ايراني، شخصيت هاي خارجي ، شخصيت هاي شاهنامه ، ستارگان ، آسمان ، طبيعت ٬ انواع سنگ هاي قيمتي ، انواع خط ها ، سنگ نوشته ها ، دست نوشته شاعران ، تابلوهاي كمال الملك، وسايل جنگ ( برگستوان ، كلاهخود، تركش ، سپر، كمند، جوشن و..) آلات موسیقی( ارغنون ، چنگ) ، مناطق جغرافيايي( ايوان مداين ، دلتا ، رباط ، كوه آتشفشاني وزو، قلعه خيبر، نهرعاصي و آرامگاه شخصيت ها ) انواع لباس ها و پوشيدني ها ، وسايل (چراغ لاله، دراي ، دولاب ، طارمي ، منجنيق ، قلماسنگ ، حرز ، مجمر ، جولاهه و... ) و تصاويري از سماع صوفيان اشاره کرد که در این لوح فشرده ارائه شده است.
علاقه مندان و همکاران گرامی می توانند برای تهیه ی این لوح فشرده با شماره تلفن ۰۹۱۲۴۸۷۶۴۲۷ تماس بگیرند.
دیگر مفاهیم گذشته معنایی ندارند.تنها هنر امروز غم انگیز نیست٬ جهان امروز اندوهبار است .کمدی پاسخی است برای تراژدی تاریخ .واقعیات تلخ را نمی توان در روی صحنه نشان داد اما چه کسی این میل را احساس نمی کند که درباره ی واقعیات دردناک ٬ کمدی بنویسد؟
آنچه گفته شد نظر فریدریش دورنمات رمان نویس و نمایشنامه نویس معروف سوئیسی است . هنرمندی که با طنز گزنده ی خود ٬موقعیت انسان امروز را به بهترین وجه بیان می کند. وی در شاهکار های خود از جمله: ازدواج آقای میسی سی پی ٬ ملاقات بانوی سالخورده و فیزیکدان ها روح سرکش خود را به نمایش می گذارد و آنچه را حس می کند به هراس انگیز ترین وجه بر زبان می آورد.دورنمات هستی انسان را در معرض خطر می بیند و به پوچ بودن اعمال وی اعتقاد یافته است.از این رو معتقد است که آرمان های بزرگی چون آزادی ٬ عدالت و انسانیت مفهوم واقعی خود را از دست داده اند.
دورنمات در نمایش نامه ی ملاقات بانوی سالخورده از شهری به نام گولن سخن می گوید که دچار رکود اقتصادی است و برای نجات از این وضعیت در انتظار کلر زاخانسیان ٬ بانوی سالخورده ی ثروتمندی است که در گولن متولد شده است و قرار است به آن شهر باز گردد .
زاخانسیان به همراه اذناب خود ازراه می رسد و می پذیرد که با پرداخت یک میلیارد شهر را از فقر نجات بخشد اما برای پرداخت این مبلغ یک شرط می گذارد و آن این است که خرده فروشی به نام ایل را بکشند زیرا وی در جوانی هنگامی که در گولن به سر می برد از وی حامله شد اما ایل او را ترک گفت و ادعا کرد که او پدر نوزاد نیست .و در نهایت کلر مجبور شد شهر را ترک گوید و درشهر دیگر بدکاره شود .
اکنون او می خواهد حقی که از وی ضایع شده یا به عبارت دیگر عدالت را بخرد . مردم گولن در مقابل این سخن واکنش نشان می دهند و حاضر نمی شوند که بی دلیل دست خود را به خون یک همشهری آلوده کنند .
پیشنهاد زاخانسیان باعث می شود که همه به صرافت خریدن اشیای نو بیافتند و چون دستشان تهی است نسیه می گیرند و زیر بار قرض می روند و در نهایت نیز در دادگاهی فرمایشی ایل را به خاطر گناهی که سالها پیش مرتکب شده است به مرگ محکوم می کنند و دسته جمعی اورا به قتل می رسانندتا به پول وعده داده شده ی زاخانسیان دست یابند. پزشک قانونی علت مرگ را سکته ی قلبی تشخیص می دهد و روزنامه ها آن را سکته ی قلبی ناشی از خوشحالی تفسیر می کنند!
چندی است که نمایش ملاقات بانوی سالخورده را استاد حمید سمندریان در سالن اصلی تئاتر شهر به روی صحنه آورده است. کاری زیبا و به یاد ماندنی که تنها از عهده ی این کارگردان به نام و توانمند بر می آمد .زیرا استاد بیش از هر کار گردان ایرانی دیگری با دورنمات و آثار وی آشناست .
راستش از کلاس او بیشتر از کلاس های درس خودمان ٬ادبیات می آموختم که با زبان و ادبیات فارسی و ظرفیت های آن بخوبی آشنا بود و این را می شود از نمایش نامه هایش نیز بخوبی فهمید .
رادی در انتخاب واژه ها و دیالوگ ها دقت و ظرافت ویژه ای به کار می برد تا جایی که برخی از منتقدان معتقدند کارهای او بیش از آن که برای اجرا بر روی صحنه مناسب باشد ٬ مناسب مطالعه و اجرای رادیویی است و چندان نیز بیراه نمی گویند که رادی خالق دیالوگ هایی زیبا و پیراسته است و در نمایش نامه هایش حرکت حضوری ملموس و حیاتی ندارد .
و اکنون او رفته است .هنرمندی آرام و عمیق که در اکثر قریب به اتفاق آثارش هوای مه آلود و بارانی رشت را می توان استشمام کرد.هنرمندی که دغدغه ی او دغدغه ی روشنفکران نسلش بود و شخصیت مثبت بیشتر نمایش نامه هایش روشنفکری بود که دلش از این زندگی عفن گرفته و می خواهد در هوایی آزاد و سالم نفس بکشد٬ قهوه اش را بخورد و در کنار شعله های آتش به موسیقی کلاسیک گوش بدهد والبته گاه نیز رادی او را نقد می کند که فقط اهل حرف است و مرد عمل نیست و زندگی را از پشت شیشه می بیند .
نمی دانم در رثای او چه باید گفت ؟ می دانم که یکی از بزرگترین نمایش نامه نویسان ایران را از دست دادیم .من هنوز نمایش نامه ای ایرانی بهتر از مرگ در پاییز نخوانده ام و می دانم دیگران نیز می پذیرند که اگر این اثر بهترین نیست حداقل یکی از بهترین هاست. خودش نیز هنرمندی بزرگ بود با دانشی قابل توجه ٬ صدایی آرام و لبخندی دلنشین که می توانست به تو آرامشی خاص ببخشد .به قول رکن الدین خسروی٬ کارگردان موفق روزگاران گذشته٬ "آثاررادی شعری جاری بر صحنه نمایش است.آثار رادی چون خود رادی است.انسانی متضاد٬انسانی حقیقی. اقیانوسی عمیق و آرام ٬ زیبا و با عظمت و در ژرفای آن صلابت توفان"
این بار هم که بعد از حدود هفت ماه همدیگر را دیدیم اول صحبت از یک گروه اسمی و وابسته های آن شد و بعد به سراغ فعل مجهول رفتیم.می گفت که قرار است مقاله ای درباره ی مجهول فعل های مرکبی از قبیل مطالعه کرد و بررسی کرد بنویسد و از من می خواست که اگر کتابی در این زمینه می شناسم یا استادی هست که می تواند در این زمینه کمکش کند به او معرفی کنم.
گفت : نظر خودت در این باره چیست ؟ گفتم می دانی که با تو موافق نیستم .من می گویم وقتی گفته می شود که کتاب زبان فارسی دوره ی متوسطه یک کتاب ساخت گرا است و براساس ظاهر هر واژه یا جمله ای نظر می دهد پس نمی توانیم مجهول مطالعه کرد را مطالعه شد بدانیم چون در همین کتاب های درسی شیوه ی ساخت مجهول را صفت مفعولی فعل مورد نظر + صرف شد در زمان مورد نظر دانسته است ٬ یعنی مجهول" مطالعه کرد" ٬ "مطالعه کرده شد" است هر چند که در زبان عامه کاربردی ندارد .
از سوی دیگر اگر جمله هایی مثل : "درس مطالعه شد"یا " مطلب بررسی شد" را مجهول بدانیم ٬ تکلیف جمله هایی از قبیل:" دانش آموز گرفتار شد " چیست؟ آیا آن هم مجهول است یا جمله ی اسنادی سه جزئی است و گرفتار نقش مسند را دارد؟
آیا می توانیم بگوییم که فعل های مر کبی مثل بررسی کرد ٬ تحقیق کرد یا مطالعه کرد به روش یاد شده مجهول می شوند اما جمله های چهار جزئی همراه با مفعول و مسند مثل جمله ی او خانه را ویران کرد با روش صفت مفعولی + صرف شد مجهول می گردد؟ و در نهایت می شود : خانه ویران کرده شد
نظر شما در این زمینه چیست؟ آیا دستور زبان کتاب های درسی امروز ٬دستور زبانی ساخت گرا است یا تلفیقی از ساخت گرا و معناگرا می باشد؟ اصلآ مجهول فعل های مورد نظر چه می شود؟
آن دوران قیصر امین پور دانشجوی فوق لیسانس وسپس دکترا گردید و من روحیه و عواطف یک شاعر را در حرکات ٬رفتار ٬ گفتار و حتی نگاه او احساس می کردم و کودکانه او و دوستانش را در ایجاد فضایی که بوی کهنگی از همه درس ها و کلاس هایش می آمد٬ مقصر می دانستم.
گذشت و دست روزگار مرا به تدریس (کاری که هیچ وقت به آن فکر هم نمی کردم ) کشاند و من معلم انشای دبستانی شدم که در آن٬ انشا را درسی تخصصی می دانستند.
همین٬ آغاز آشنایی من با سروش نوجوان و قیصر امین پور شد.و آن وقت دانستم که او نه یک شاعر صرف که یک درد آشناست .علاقه مند به ادبیات و تحقیق و پژوهش در این زمینه و مهمتر از همه نوآوری در عرصه ای که غبار تکرار بر سر و رویش نشسته است.
یادم می آید آن زمان دانش آموزان چهارم دبستانم به یاری برخی از نوشته های ساده ی این نشریه ٬ یک سر و گردن از همه ی بچه های هم سن و سال خود بالاتر بودند و بعد ها هم هر وقت نوجوانی علاقه مند به ادبیات سراغ منبعی خوب را ازمن می گرفت با اطمینان خاطر سروش نوجوان را به او پیشنهاد می کردم و می دیدم که همیشه نیز دست پر باز می گردد و با نگاهی عمیق تر به سراغ ادبیات می رود.(و سروش نوجوان با وجود او رونق داشت که از سال ۸۲ به بعد بر آن نیز غبارتکرار نشست )
ترجیح می دهم که از حرف های تکراری و این که او چقدر بزرگ بود و چه ها کرد بگذرم که میدانم او هم برایش مهم نبود که دیگران بدانند چه غذایی دوست دارد یا چه استادانی او را بزرگ داشته اند و....اجازه دهید با خلاصه ای از نوشته ی خود او کلام را به پایان برسانم که در فروردین سال ۷۸ در سروش نو جوان آورده است:
راستش ما و شما دیگر حوصله ی بازگویی و دراز گویی حرف های تکراری را نداریم.آن هم درباره ی بهار و نوروزی که خودش نفی کهنگی و تکرار است. هرچند خود بهار هم نوعی تکرار است.یعنی تکرار تازگی٬اما حتی تکرار تازگی هم اگر تازگی نداشته باشد ٬تکراری و ملال آور است.....
شاید هم علت تکراری دیدن بهار ٬ تکراری بودن خود ما باشد.شاید خود ما دچار بیماری همه گیر تکرار شده ایم که همه چبز را تکراری می بینیم.
شاید باید تنها غبار عادت را از مسیر تماشا زدود.اما راستی که چه کار دشواری است خانه تکانی!
به قول سهراب سپهری : چشم ها را باید شست / جور دیگر باید دید
اگر چنین باشد دیگر نیازی نیست منتظر بمانیم که سالی برود و بهاری بیاید تا ما باز نوروزی و روز نوی ببینیم و به هم تبریک بگوییم .چرا ما بمانیم تا نوروزی بیاید و روز ما را نو کند ؟و چرا ما بمانیم تا عیدی بیاید و ایام ما را مبارک کند ؟
به قول شمس تبریزی : ایام می آید تا به شما مبارک شود
ایام را مبارک باد از شما
مبارک شمایید!
پس شاید بهتر است به جای این که عید را به شما تبریک بگوییم ٬ شما را به عید تبریک بگوییم .پس مبارک است !
استاد بزرگوار ٬ تولدی دوباره برشما نیز مبارک ! که براستی «مبارک شمایید!»