عشق او باز اندر آوردم به بند کوشش بسیار نامد سودمند
این بیت٬مطلع معروفترین شعر اوست.رابعه کعب قزداری بلخی را می گویم٬شاعر مشهور قرن چهارم هجری که به قولی اولین زن شاعر پارسی گو است.این غزل معروف او در کتاب زبان وادبیات فارسی عمومی دوره ی پیش دانشگاهی آمده است و در معرفی وی ذکر شده:
رابعه قزداری یکی از شاعران مشهور قرن چهارم ومعاصر سامانیان است.پدر او « کعب» اصلآ عرب بود ودر حدود بلخ حکومت داشت. مشهور است که رابعه عاشق بکتاش ٬غلام برادرش ٬ شد.
شک نیست که این دو خط در معرفی شاعر زنی که بیش از هزار سال پیش اشعاری شیوا و روان سروده است ٬کافی نیست .از همین رو بران شدم که در اینجا هر چند کوتاه به معرفی وی بپردازم.
گفته می شود که اصل دودمان رابعه به عربستان باز می گردد٬اما زادگاه وی در ناحیه ی قزدار یا خضدار بلوچستان پاکستان در هشتاد فرسنگی بست بوده است. از جزئیات زندگی رابعه و قبیله ی او چیز زیادی در دست نیست ٬اما گفته می شود کعب در تعلیم وتربیت دخترش کمال توجه را داشته است و در هنگام مرگ نیز به پسرش ٬حارث٬ وصیت کرده که بخوبی از او نگهداری کند.عطار درمثنوی الهی نامه ی خود در این باره می گوید:
چو وقت مرگ پیش آمد پدر را به پیش خود نشانید آن پسر را
بدو بسپرد دختر را که زنهار زمن بپذیرش و تیمار می دار
ز هر وجهی که باید ساخت کارش بساز و تازه گردان روزگارش
البته در کتب تذکره نامی از استاد یا استادان وی برده نشده است اما تذکره نویسان اذعان داشته اند که وی دانش وتبحر علمی بسیاری داشته است.
محمد عوفی صاحب کتاب لباب الالباب درباره ی وی می گوید:
«دختر کعب القزداری اگر چه زن بود اما به فضل برمردان جهان بخندیدی. فارس(سوار ) هر دو میدان ٬ والی هر دو بیان ٬به نظم تازی قادر و در شعر فارسی به غایت ماهر»
رضا قلی خان هدایت نیز درباره ی دانش وی گفته است:
«رابعه در حسن وجمال و فضل و کمال و معرفت وحال٬وحیده ی روزگار وفریده ی دهر و ادوار ٬صاحب عشق حقیقی ومجازی ٬فارس میدان ادب فارسی و تازی بود.»
همان گونه که رضا قلی خان هدایت گفته است٬ رابعه در حسن جمال نیز سرآمد بوده است وبه همین دلیل او را «زین العرب» می نامیدند. عطار در همین باره می گوید:
به نام٬ آن سیمبر زین العرب بود دل آشوبی و دلبندی عجب بود
اما این که وی را صاحب عشق حقیقی و عارف دانسته اند٬ به احتمال قوی به این دلیل است که وی را با رابعه عدویه بصری ٬ عارف بزرگ قرن دوم هجری ٬ اشتباه گرفته اند .زیرا در اشعاری که از رابعه باقی مانده است٬ نشانی از معانی ومضامین عرفانی نیست و در داستان زندگی وی نیز که در الهی نامه آمده است٬سخنی از عارف بودن رابعه در ابتدا یا انتهای زندگی او نیست تا همچون شبلی نعمانی در کتاب شعرالعجم بگوییم که :«... عشقش از سر حد مجاز به حقیقت کشیده وداخل در حلقه ی تصوف گردید.»
شعر رابعه
متأسفانه از رابعه مانند سایر شاعران همدوره ی وی اشعار بسیاری باقی نمانده است ٬ اما همین اشعار معدود نشان می دهد که وی غزل ٬ قطعه وقصیده را استادانه می سروده است و شعرهایش روان وسرشار از احساسات لطیف است و در آن تشبیه ها واستعاره های زیبای فراوانی دیده می شود . در ضمن باید توجه داشت که وی بیش از هزار سال پیش می زیسته است و قبل از دوران شکوه شعر فارسی و ظهور بزرگانی همچون فردوسی ٬ فرخی و منوچهری این شعرهای روان وخالی از پیچیدگی را سروده است.
مرگ رابعه
شاید نقطه ی طلایی زندگی رابعه ٬ نحوه ی مرگ وی است ٬ مرگی رمزآلود و دردناک که همچون سایر مرگ های مشابه با داستان های واقعی وغیر واقعی عجین شده است.
آنچه روشن است این است که رابعه عاشق بکتاش٬ غلام برادرش٬ شد.وقتی خبر این شیدایی به حارث رسید ٬ بسیار آشفته شد ودستور داد او را به یکی از گرمابه های شهر بلخ بردند و شاهرگ دو دستش را بریدند.
گفته می شود که پس از بریدن شاهرگ هایش او را تنها گذاشتند و در گرمابه را گچ گرفتند ورابعه در حالی که با سر انگشت خون آلود خویش بر دیوار گرمابه اشعاری را می نوشت ٬ جان سپرد . همچنین گفته اند که بکتاش پس از مرگ وی حارث را کشت و سپس خود نیز مرگ را به زندگی ترجیح داد.
سرگذشت زندگی رابعه را «فقیر» نظم کرده و نام آن را گلستان ارم نهاده است.
اینک نمونه هایی از اشعار او :
دعوت من بر تو آن شد کایزدت عاشق کناد
بریکی سنگین دلی نامهربان چون خویشتن
تابدانی درد عشق وداغ مهر وغم خوری
تا به هجر اندر بپیچی و بدانی قدر من
* * *
مرا به عشق همی محتمل کنی به حیل
چه حجت آری پیش خدای عزّ و جل
به عشقت اندر عاصی همی نیارم شد
به دینم اندر طاغی همی شوم به مثل
نعیم بی تو نخواهم٬ جحیم با تو رواست
که بی تو شکّر زهر است و با تو زهر عسل
به روی نیکو تکیه مکن که تا یک چند
به سنبل اندر پنهان کنند نجم زحل
هرآینه نه دروغ است آنچه گفت حکیم
فمن تکبر یومآ فبعد عزّ ذلّ
منابع
تاریخ ادبیات در ایران ٬ دکتر ذبیح الله صفا
الهی نامه٬ عطار نیشابوری
رابعه قزداری ـنخستین زن سخنور پارسی سرا٬ دکتر صغری بانو شکفته٬ سایت مرکز تحقیقات فارسی ایران و پاکستان
شعر العجم ٬شبلی نعمانی ٬ ترجمه فخر داعی
در کتاب ادبیات فارسی سال دوم متوسطه نبرد رستم و اشکبوس به عنوان نمونه ای از حماسه ی طبیعی آمده است . در این جنگ رستم به خاطر خستگی رخش پیاده به جنگ اشکبوس می رود و اشکبوس نیز به همین دلیل با تمسخر به او می گوید:
کشانی بدو گفت بی بارگی به کشتن دهی سر به یکبارگی
و رستم در پاسخ می گوید:
پیاده ندیدی که جنگ آورد سر سرکشان زیر سنگ آورد؟
به شهر تو شیر ونهنگ وپلنگ سوار اندر آیند هر سه به جنگ؟
شک نیست که فردوسی در اینجا شیر و پلنگ را به عنوان نماد جنگاوری و شکار آورده است٬ اما نهنگ چطور؟ آیا نهنگ نیز حیوانی شکارچی است؟
باید توجه داشت که در گذشته نهنگ به معنای تمساح بوده است جانوری که به قول فرهنگ انجمن آرا در میان ماهیان بحری به منزله ی شیر است در صحرا و بیشه. فردوسی در جای دیگر به همین صفت شکارچی بودن نهنگ اشاره کرده وگفته است:
جهان را مخوان جز دلاور نهنگ بخاید به دندان چو گیردبه چنگ
یا
زخون یلان سیر شد روز جنگ به دریا نهنگ و به خشکی پلنگ
و اما آنچه امروزه ما به عنوان نهنگ می نامیم ٬در گذشته وال یا بال نامیده می شد که امروزه هم رایج است.
چنانچه فرخی نام این دو جانور را در کنار هم آورده و گفته است:
تا به بحر اندر است وال و نهنگ تا به گردون بر است رأس و ذنب
کمال اسماعیل نیز آورده است:
دین ز درویشان طلب نز خواجگان با شکوه زآن که گوهر از صدف یابی نه از ماهی وال
* * *
در همین درس هنگامی که حمله رستم به اشکبوس را تصویر می کند٬ آمده است :
تهمتن به بند کمر برد چنگ گزین کرده یک چوبه تیر خدنگ
در انتهای کتاب (بخش فهرست واژگان دشوار متن ) آمده است که چوبه به معنای تیری است که از جنس چوب خدنگ باشد. اما اگر چوبه در اینجا به معنای مورد نظر بود ٬ فردوسی از به کار بردن آن به همراه تیر خدنگ وایجاد حشوی بارز خودداری می کرد.
درلغت نامه دهخدا ذیل واژه چوبه آمده است: این کلمه با معدود اعداد کلمه ی تیر به کار می رود. و به عنوان شاهد نیز علاوه بربیت مورد نظر٬ نمونه های بسیاری آورده است که از آن جمله می توان به موارد زیر اشاره کرد:
به یک چوبه تیر تو گشتند باز برآسود ایران ز گرم وگداز "فردوسی"
یک چوبه تیر بر حلق وی زد. "تاریخ بیهقی"
به عبارت دیگر چوبه در اینجا "ممیز" است و واحد شمارش تیر می باشد.
پیش از تو هیچ خدایی راندیده بودم
که پای افزاری وصله دار به پا کند،
ومشکی کهنه بر دوش کشد
وبردگان را برادر باشد
آه ای خدای نیمه شب های کوفۀ تنگ
ای روشن خدا
در شب های پیوستۀ تاریخ
ای روح لیلِِِِِة القدر
حتی اذا مطلع الفجر
بی شک شعر" در سایه سار نخل ولایت" یکی از زیباترین سروده های موسوی گرمارودی است که گزیده ای از آن در کتاب ادبیات سال دوم دبیرستان آمده است وما در این جا بخشی از آن را به مناسبت میلاد بزرگمرد تاریخ بشریت آورده ایم. هرچند که حضور این شعر زیبا و با شکوه در کتاب های درسی جای بسی خوشوقتی است، اما صد افسوس که سهم رب النوع عشق وعدالت در کتاب های ادبیات دوره متوسطه وپیش دانشگاهی ،تنها دو شعر در سال دوم و خطبه بیست وهفتم نهج البلاغه (خطبه جهاد) در ادبیات عمومی پیش دانشگاهی است و در واقع نوجوانان ما با نامه ها ، کلمات قصار ودرکل نهج البلاغه که از یک سو به قول جرج جرداق فصیح ترین و بلیغ ترین نمونه نثرعرب و از سوی دیگر بهترین راه شناخت امیرالمؤمنان است، آشنا نمی شوند. وبه قول مرحوم دکتر شریعتی براستی که علی تنها است بخصوص در بین شیعیانش !
این در حالی است که ما به عنوان یک انسان ٬ یک مسلمان ومهمتر از همه یک شیعه نیاز به شناخت او داریم . این نیاز هنگامی که دید گاه و روش امیرالمؤمنان را در کنار دیدگاه و روش حکومت دیگران بررسی می کنیم ، بیشتر احساس می شود ٬ چون گاهی اوقات دو دیدگاه در کنار هم، رساتر از هزاران تفسیر، مقدمه چینی و فلسفه بافی است.
برای مثال به این عبارت گوش کنید:«همان طورکه چوپان طبیعت بر گله های خود برتری دارد،رهبران قوم بر مرئوسین خویش برتری دارند .در واقع رهبران قوم نظیر خدایا ن و رعایا نظیر چهارپایان هستند»
آنچه خواندید دیدگاه "کالیگولا" امپراطور خونخوار رم در قرن اول میلادی است. امپراطوری که دلش می خواست تمام مردم رم فقط یک سر داشتند تا او می توانست آن یک سر را با یک ضربه شمشیر قطع کند!سر مردمی که دانشمندترین ومتمدن ترین مردم زمان خود بودندودر کشوری زندگی می کردند که مهد تمدن وعلم بود.
حال بخشی از خطبه ۲۱۴ امیرالمؤمنین را بخوانید.خطبه ای که حضرت خطاب به مردم بدوی و صحرانشین عرب بیان می کند: « با من آن سان که با جباران وستمگران سخن می گویند، سخن نگویید. القاب پر طنطنه برایم به کار نبرید.آن ملاحظه کاری ها و موافقت های مصلحتی که در برابر مستبدان اظهار می دارند، در برابر من اظهار مدارید. با من به سبک سازشکاری معاشرت نکنید. گمان مبرید که اگر به حق سخنی به من گفته شود، به من سنگین آید ویا از کسی بخواهم مرا تجلیل وتعظیم کند که هر کس شنیدن حق یا عرضه شدن عدالت بر او نا خوش وسنگین آید، عمل به حق وعدالت بر او سنگین تر است.پس از سخن حق یا نظر عادلانه خودداری نکنید.»
همچنین ویل دورانت درکتاب تاریخ تمدن دربارۀ روش حکومت پادشاهان ایرانی پیش از اسلام می گوید:«کمتر از میان مردم وحتی اعیان مملکت، کسی را جرأت آن بود که از شاه خرده گیری یا وی را سرزنش کند و افکار عمومی در نتیجه ترس و تقیه هیچ گونه تأثیری در رفتار شاه نداشت.هرگاه فرزند کسی را شاه در برابر چشم وی (پدر) با تیر می زد،پدر ناچار در برابر شاه سر فرود می آورد و مهارت او را در تیراندازی ستایش می کرد.»
اما شیوه علی (ع) سازش ، مدارا وشخصیت بخشی به دوست ودشمن بود. تا جایی که زمانی یکی از منافقان با خوشحالی به معاویه اطمینان داد: « معاویه به اطلاعت برسانم که تو ازعلی قویتری و او وسیلۀ قویتر بودناز تو را ندارد. زیرا کسانی که با تو هستند، وقتی سخن گفتی حرفی ندارند وهنگامی دستوری دادی ، چیزی نمی پرسند. وحال آن که اطرافیان علی هنگامی که او چیزی گفت به سخن درمی آیند و به وقت دستور دادن، سؤالها دارند. لذا اندکی از کسانی که با تو هستند٬ بهترند از بسیاری که با او می باشند.»
زمانی که ما بچه مدرسه ای بودیم با جناس های بی شماری از جمله: جناس تام ،ناقص، زاید ، مرکب، خط ، لفظ ، مزدوج و... در سال سوم رشته فرهنگ وادب آشنا می شدیم، اما امروزه به مدد کتاب آرایه های ادبی جدید که دکتر روح الله هادی آن را نوشته است، آرایه جناس خیلی ساده تر و مختصر تر شده است. (البته فقط جناس ساده تر شده وگرنه آنچه دربارۀ مجاز وعلاقه های آن گفته شده است، فقط با رمل واسطرلاب می توان به بچه ها تفهیم کرد!)
در این کتاب جناس به دو نوع تام وناقص و جناس ناقص به سه نوع حرکتی، اختلافی و افزایشی دسته بندی می شود .
جناس ناقص حرکتی٬ جناسی است که تنها حرکت های دو یا چند واژه با همدیگر متفاوت است و جناس ناقص اختلافی٬ جناسی که دو واژه در حرف اول، وسط یا آخر (تنها در یک حرف) اختلاف دارند مثل: (یاد ویار) یا (رود و دود) و جناس ناقص افزایشی نیز آن است که یک واژه تنها یک حرف از واژه دیگر بیشتر داشته باشد مثل :(رخش و درخش)
اما در کتاب ادبیات فارسی عمومی سال سوم، دو کلمۀ" بنات" و"نبات" را نیز جناس ناقص گرفته است ودر واقع جناس خط یا مصحّف (جناسی که در آن دو واژه درنوشتن یکی ودر تلفظ یا نقطه گذاری متفاوت باشند) را نوعی جناس ناقص دانسته و دلیل این تقسیم بندی را هم ذکر نکرده است .
گفتنی است که این نکته را به دکتر محمد رضا سنگری ، یکی از مؤلفان اصلی کتاب های ادبیات فارسی آموزش وپرورش ومدیر گروه ادبیات دفتر برنا مه ریزی و تألیف کتاب های درسی٬نیز خاطر نشان کردیم و ایشان در جواب گفتند که بنات ونبات یک جناس قدیمی است و بچه ها باید با آن آشنا باشند !
البته نگفتند که دانش آموزان چگونه باید با آن آشنا باشند وچرا باید به عنوان جناس ناقص آن را بشناسند؟!
بر دهانش زنجیر بستند
دست هایش را به سنگ مردگان آویختند
وگفتند:تو قاتلی
***
غذایش را،تن پوشش راو پرچمش را ربودند
واو را درسلولی انداختند
وگفتند:تو سارقی
از تمام بندرگاه هایش راندند
زیبای کوچکش را ربودند
وگفتند:تو آواره ای
***
ای خونین چشم وخونین دست
به راستی که شب رفتنی است
نه اتاق توقیف ماندنی است
و نه حلقه های زنجیر
نرون مرد، ولی رم نمرده است
با چشم هایش می جنگد
ودانه های خشکیده ی خوشه ای
دره ها را از خوشه ها لبریز خواهد کرد
شعر فوق از محمود درویش ،شاعر مقاومت فلسطین ، در کتاب ادبیات فارسی سال دوم آمده است. نمی دانم چرا برخی از همکاران "خونین دست وخونین چشم " را مبارز فلسطینی معنی می کنند.در حالی که هم در قسمت های قبل سخن از صهیونیست های اشغالگر است وهم خونین چشم وخونین دست در کنار هم نمی تواند بار مثبتی داشته باشد.در واقع شاعر خطاب به این نامردمان روزگار می گوید که بدانید شب ظلمت شما طی خواهد شد وصبح پیروزی ما فراخواهد رسید.
بی شک نیز همین گونه خواهد بود که زندان وشکنجه پایان خواهد یافت ومبارز فلسطینی با صبر وآگاهی اش (چشم هایش) خواهد جنگید و حتی بذر مبارزه ی یک فلسطینی نیزسرزمین فلسطین را سرسبز وآزاد خواهد کرد.
راستی هیچ وقت به فکر تأثیر این شبها،این اتاق های زندان واین شکنجه ها افتاده اید؟آیا با پیروزی خاطره ی این ها زدوده خواهد شد؟
فرانتس فانون ،نویسنده ی انقلابی الجزایر، (در همین کتاب به دو اثر "سال پنجم الجزایر" و"دوزخیان روی زمین"وی اشاره شده است) در فصل آخر کتاب دوزخیان روی زمین به اختلالات روانی ناشی از جنگ الجزایر بر روی مردم اشاره کرده است.اما من نمی خواهم در اینجا از تأثیر روانی جنگ بر روی مردم استثمارشده الجزایر سخن بگویم بلکه آنچه خواندنی است، تاثیر مخرب جنگ واستثمار برایادی آن یا عمله ظلم است .فانون از کارآگاهی فرانسوی سخن می گوید که زن وفرزندانش را شکنجه می دهد.
در پرونده پزشکی این مفتش آمده است: «… سی ساله با پای خود به ما مراجعه کرد. مفتش بود وچند هفته بود که می دید " حال واحوالش میزان نیست" متأهل ودارای سه فرزند بود. در روز پنج پاکت سیگار می کشید.دیگر به غذا اشتها نداشت و کابوس ها ، خوابش را فراوان آشفته می کردند.آنچه بیشتر رنجش می داد،چیزی بود که آن را "بحران های جنونم" می خواند. اول از همه دوست نداشت کسی جلویش دربیاید وبالای حرفش حرفی بزند.
" دکتر بگو ببینم علتش چیست؟ به محض آن که با مخالفتی روبرو می شوم،دلم می خواهد بزنم .حتی در خارج کارم می خواهم پسرکی را که جلوی راهم را گرفته ،مشت ومال بدهم. برای هیچ وپوچی می خواهم بزنم. "
سرو صدا را دوست نداشت .در خانه٬ دلش می خواست همه را کتک بزند . بچه ها را( حتی بچه بیست ماهه اش را) با وحشی گری کم مانندی کتک می زد. اما آنچه او را وحشت زده کرده بود، این بود که یک شب زنش رفتار او را نسبت به بچه ها سرزنش کرده بود و بیمار او را به شدت کتک زده بود وبعد روی صندلی نشانده وطناب پیچش کرده و گفته بود:"یک بار برای همیشه باید به تو یاد بدهم که در این خراب شده صاحب اختیار منم" .بیمار تصریح می کرد که اول این طور نبوده است و به ندرت فرزندانش را تنبیه می کرده وهرگز با زنش مجادله نمی کرده است.این پدیده از وقتی پیدا شده است که ابن "اتفاقات" رخ داده اند.
می گفت: "آنچه بیشتر مرا می کشد این شکنجه هاست.من گاه ده ساعت یک ریز شکنجه می کنم ."
_ شکنجه کردن چه اثری روی شما می گذارد؟
_" خسته ام می کند. راست است که آدم وقتی خسته شد، ممکن است جایش را به دیگری بدهد. هرکس شکنجه می کند ،فکر می کند ها،مین الان است که اطلاعات را از زبان قربانی می کشد و بنابراین از تسلیم مرغ آماده شده به دیگری امتناع می کند.زیرا در این صورت طبیعتآ افتخار اخذ اطلاع نصیب او خواهد شد.در واقع مسأله برای ما این است که عرضه نداری یارو را به حرف بیاوری؟ این مسأله یک موفقیت شخصی است.چه می شود کرد آدم در رقابت است...در واقع باید باهوش بود تا در کاری موفق شد....
ادبیات تطبیقی یکی از شاخه های مهم علوم ادبی معاصر است که خوشبختانه در کتاب ادبیات فارسی سوم انسانی نیز به آن توجه شده است وبرای نمونه به مقایسه دو داستان" دزد ومهتاب" از کاستن باری فرانسوی و "شولم شولم" از کلیله ودمنه پرداخته است. همچنین داستان "کمند گیسو " موریس مترلینگ را با داستان" زال و رودابه" از شاهنامه مقایسه کرده است. اما بی شک یکی از بخش های زیبای ادبیات تطبیقی همسویی و همسانی ادبیات حماسی و شخصیت های اسطوره ای است.در این میان داستان ضحاک وفریدون در اوستا وشاهنامه، شباهت های بسیاری با اساطیر یونان دارد.با توجه به این که در کتاب زبان وادبیات فارسی عمومی پیش دانشگاهی به داستان ضحاک وکاوه آهنگر اشاره شده است ، در اینجا بعضی از نقاط مشترک بین اساطیر ایران و یونان را در این داستان مطرح می کنیم.
در فصل ۳۲ بند هشن ،نسب نامهُ دهاک یا ضحاک به این صورت ثبت شده است: دهاک پسر ارونداسپ،پسر زئی ئی گاو،پسر ویر فشک ،پسر تاز،پسر فرواک،پسر سیامک،پسرمشیه،پسر گیورد.
در اساطیر یونان نیز می خوانیم که فورسیس (phorcys)پدر توزا(Thoosa) بود و از زناشویی با خواهرش ستو (Ceto) فرزندانی مارفش به نام گرگن (Gorgon) و اژدهایی به نام هسپرین (Hesperien) پدید آورد.
همانندی میان نام های "فرواک" و"فورسیس" و "توزا " و"تاز" با توجه به شخصیت مارفش هر دو دودمان یکی از موارد جالب ادبیات تطبیقی است.اما گذشته از همانندی نام ها می توان شباهت هایی میان شخصیت های اساطیری این دو خاندان را مورد بررسی قرار داد . فورسیس پدر گرگن های مارفش و اژدهای هسپرین بود واز زناشویی با هکاته (Hecate) صاحب دختری دیو گونه ونیمه آدم به نام سیلا (Scylla ) شد. در بند هشن نیز پانزده نژاد از هیولاواران به فرواک منسوب هستند.
دهاک و گرگن مدوزا(Gorgon Medusa) ـــ یکی از سه خواهر گرگن که به جای مو،مارهایی در اطراف سرش تاب می خوردند ـــ نیز هردو در ابتدا پاک ونیک دل بودند ،اما گرگن بر اثر گناهکاری دچار نفرین آتنا(Athena) شد وبه موجودی که مارهایی بر روی سر داشت تبدیل شد.در شاهنامه نیز ضحاک فریب ابلیس را می خورد ودست به گناه می آلاید وبه همین دلیل دو مار بر دو کتف او می روید.
از سوی دیگر همان گونه که در شاهنامه ابلیس،دهاک را بلایی برای نسل آدم در می آورد،تیامات(Tiamat) ـــ اژدهای عظیم اقیانوس ـــ برای پیش بردن ستیزه خود با خدایان، موجوداتی هیولایی می آفریند، که سرکرده آنها کینگو (Kingu) نام دارد .
در اساطیر یونان مردوک(Morduk) برای کین خواهی و جنگ با تیامات می رود ودر اساطیر ایران فریدون به این کار گماشته می شود. مردوک گرزی گران داشت که با زخمی از آن کاسه سر تیامات را در هم شکست. فریدون نیز با گرزی گاو سر با ضحاک جنگید و او را اسیر کرد.
و بالاخره فریدون از فره ایزدی برخوردار بود ودر اساطیر یونانی نیز آمده است که فروغی برفراز سر مردوک می تافت و ردایی از هیبت به او می پوشانید.
گفتنی است که در زمینه درفش فریدون و پرچم مردوک نیز نقاط اشتراکی وجود دارد که در اینجا برای جلوگیری از اطاله کلام از ذکر آن خودداری می کنیم
منابع:
آیین ها و افسانه های ایران و چین باستان،ج.ک.کویاجی،جلیل دوستخواه،شرکت سهامی کتابهای جیبی،تهران،۱۳۶۲
اساطیر یونان،راجر لنسلین گرین،عباس آقاجانی،سروش،تهران،۱۳۶۶
لغت نامه دهخدا
رسم بر این است که کتاب های ادبیات فارسی با یک تحمیدیه آغاز شود تا جلسه اول کلاس با نام ویاد خدا مزین گردد. کتاب ادبیات فارسی تخصصی سوم متوسطه نیز با گزیده ای از مقدمهُ گل ونوروز خواجوی کرمانی آغاز شده است. .
در بیت هفتم این مثنوی در توصیف پروردگار آمده است:
نهد در نار ،نور ومهره در مار دهد ازنیش، نوش و خیری از خار
مؤلفان کتاب این بیت را احتمالآ به دلیل روانی وسادگی بسیار!توضیح نداده اند،اما طی سال هایی که از تألیف کتاب می گذردحتی در کلاس های ضمن خدمت نیز در شرح مصرع اول آن، توضیحات متنوع وگاه عجیب بیان شده است
برای مثال یکی از دوستان می گفت در کلاس ضمن خدمت گفته اند: خداوندی که در آتش سوزان، نور ودر کنار مار،گنج را قرار داده است. یکی از کتاب های کمک آموزشی مطرح نیز در شرح این بیت آورده است: خداوندی که با حکمت خود در آتش سوزان نور و در مار گزنده مهرهُ دوستی ومحبت قرار داده است . ودر توضیح تکمیلی آورده است که اشاره به اعتقاد قدما دارد که مار، مهره می اندازد و اگر شخصی آن را بیابد،بخت و اقبال به او روی می نماید و مورد محبت دیگران قرار می گیرد.
احتمالآ این دوستان به مفهوم کنایی"مهره مار داشتن" توجه داشته اند که به معنای داشتن استعداد جلب محبت دیگران است.
این در حالی است که در بیت مورد نظر بیشتر تعامل دو چیز متضاد مانند نیش ونوش ،خیری و خار و نار و نور در نظر بوده است و مهرهُ مار داشتن دراینجا محلی از اعراب ندارد.
در لغت نامه دهخدا ذیل ترکیب مهره مار از قول فرهنگ آنندراج آمده است: دم حیوانی که در عقب سر بعضی از افاعی هست ودر بعضی نیست . چون از گوشت جدا کنند نرم و بعد حجریت پیدا می کند و متفاوت است . امتحان این که بر جای گزیده مار بچسبد و چون جذب تمام سم کرده باشد،دیگر نچسبد. به عنوان شاهد نیز از مجیر بیلقانی آمده است: " که زهرمار شود دفع هم به مهرهُ مار"
همچنین خاقانی سروده است: "مهرهُ مار ز بهر مار زده است به کسی کز گزند رست، مده "
بر اساس آنچه گفته شد،می توان بیت یاد شده را این گونه معنی کرد: قدرت و حکمت خداوند در آفرینش آن چنان است که پدیده های متضاد را در کنار هم قرار داده است . برای مثال آتش در عین سوزندگی ،روشنایی بخش است وپاد زهر نیش افعی در سرش قرار دارد .در کنار نیش زنبور عسل نیز عسل شیرین وگوارا را قرار داده است و گل همیشه بهار از درون ساقهُ پر خار نمایان می شود .