تبليغاتX
واژیک
يدر کتاب ادبیات فارسی سال دوم شعر" یک انسان " از محمود درویش

آمده که پیش از این نیز به بخشی از آن در همین وبلاگ اشاره شده است.

در بخشی از این شعر که برای فلسطین و مبارز فلسطینی سروده شده ٬ آمده است:

نرون مرد ٬ ولی رم نمرده است

با چشم هایش می جنگد

اما نرون که بوده است و چرا شاعر می گوید نرون مرد اما رم نمرده است؟

همان طور که در بخش اعلام کتاب آمده است ٬ نرون امپراتور ستمگر روم بود که در ۱۵ دسامبر ۳۷ میلادی متولد شد و در سال ۵۴ میلادی به امپراتوری روم رسید . ابتدا قرار بود به اتفاق معلمان و تربیت کنندگان خود حکومت کند اما وی پس از مسموم کردن برادر ناتنی خود بریتانیکوس که به یاری مادرش انجام گرفت٬ حرکات جنون آمیز خود را به حد اعلا رسانید. او در سال ۵۹ میلادی مادرش را کشت و  همسرش را نیز با ضربه ی لگد به قتل رسانید . سپس بخشی از شهر را به آتش زد و به خاطر همین مورد اتهام مردم قرار گرفت .نرون برای رفع اتهام از خود ٬ مسیحیان را عامل این آتش سوزی معرفی کرد و دستور داد که به طرز فجیعی آنان را بکشند. در سال ۶۴ میلادی نیز شهر را به خاطر هوس ابلهانه ای در آتش سوزاند و در نهایت پس از جنایت های بسیار در سال ۶۸ میلادی و به دنبال اعتراضات مردم خودکشی کرد.

این امپراتور مخوف و مغرور ٬ خود را شاعر می دانست و با این که اشعارش ارزش هنری و ادبی نداشت ٬ اطرافیانش مجبور بودند که از سروده های وی تعریف کنند . می گویند آخرین سخن وی این جمله بوده است: «آه ... با مرگ من دنیا چه هنرمندی را از دست می دهد!»

این دیکتاتور فاسد پیوسته می گفت که اگر بمیرد ٬ روم سقوط خواهد کرد . به احتمال زیاد محمود درویش نیز در شعر خود به همین جمله ی نرون اشاره داشته است و می گوید همان طور که با مرگ نرون ٬ ظالم ترین امپراتور روم ٬ روم نه تنها از هم نپاشید بلکه آرامش و اعتبار بیشتری پیدا کرد ٬ فلسطین نیز در نهایت صهیونیست ها را شکست خواهد داد و شکوه دوباره ی خود را به دست خواهد آورد.

گفتنی است که مردم روم با یک مبارزه ی منفی و اعترضات گسترده ی خود موفق به شکست نرون شدند . به نظر می رسد که محمود درویش به این مسآله نیز توجه داشته و برای همین می گوید:

با چشم هایش می جنگد

و دانه های خشکیده ی خوشه ای

دره ها را از خوشه ها لبریز خواهد کرد 

 زد و گفت : زمان من ابديت است . چه سؤالاتي در ذهن داري كه مي خواهي از من بپرسي ؟

من سؤال كرد
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385  به قلم  فیروزه سودایی |

ضرب المثل «چند مرده حلاجی »یکی از ضرب المثل هایی است که در کتاب ادبیات فارسی سال دوم ٬  آمده است.

علامه دهخدا در کتاب امثال الحکم این ضرب المثل را کنایه از انجام دادن کاری دانسته است که در حدود توانایی چند مرد باشد همچنین گفته است که شاید تشبیه به عمل چند مرد حلاج باشد که یک تن آن را انجام دهد. اما به گفته مرحوم مهدی پرتوی آملی این ضرب المثل ناظر بر حسین بن منصور حلاج است که نماد پایداری و استقامت است . به عبارت دیگر چند مرده حلاجی ٬ یعنی ببینیم تا بدانیم تاب و توان تو چند است.

اما حلاج که بود و چه کرد که نام و آوازه اش زبانزد خاص و عام است؟  خوشبختانه در کتاب زبان و ادبیات فارسی عمومی دوره ی پیش دانشگاهی خلاصه ای از تذکرة اولیاء در معرفی حلاج آمده است و ما از ذکر نکاتی که در آنجا آمده است ٬ خودداری می کنیم.

دکتر عبدالحسین زرین کوب در کتاب شعله طور از قول حلاج می گوید:

پدرم حلاج بود ـــمنصور حلاج ـــ در قریه ی طور از نواحی بیضا به دنیا آمده بود و بیکاری و گرسنگی و بی سامانی او را در جستجوی کار به نواحی واسط کشانده بود. من هم که تصویری از خودی او بودم در همان طور بیضا به دنیا آمدم و در سال های دور کودکی با او به جستجوی کار به واسط عراق افتاده بودم.

پدرم از زادگاه خود راه افتاده بود و همه جا به دنبال کار می گشت. یادم نیست که آن دهانهای گرسنه را که مثل دهان ماهی دایم باز و بسته می شد چه طور و با چه امیدی به مادرم سپرده بود و خودش در جستجوی نان سر به کوه و بیابان نهاده بود. اما به هر جا می رفت مرا به همراه داشت. 

.... وقتی او را بدانسان غرق محنت می دیدم ٬ از اندیشه ی آن که من هم به صورت یک کوله بار شوربختی و گرسنگی مایه ی افزونی آن محنت بودم خود را به شدت درخور ملامت می یافتم. لحظه هایی بود که از این اندیشه آرزوی مرگ می کردم... از همان روزها هوای مرگ جزئی از هوایی بود که من در آن نفس می کشیدم .

در بخشی دیگر از این کتاب دکتر زرین کوب از زبان احمد بن فاتک ٬ شاگرد حلاج ٬  در شرح دلداگی وی به حق می گوید:

یک روز در بازار قطیعه ایستاده بود. جمعیت که با شتاب در رفت وآمد بود با بی اعتنایی از کنارش می گذشت. حلاج یک لحظه در مردم نگریست .آستین را به گوشه ی چشم برد و بی اختیار با فریاد به زیر گریه زد :

- مردم به دادم برسید . مرا از دست او برهانید. مرا از من باز ستانده است. مرا از من درربوده است. نه به خویشتن بازم می گذارد تا آرام یابم ٬ نه مراعات او برایم ممکن می شود. ها٬ مردم ٬ از هجرانش می ترسم . ترس آن دارم که از او دور مانم اما حضور او را هم طاقت ندارم .

می گفت ومی گریست و مردم با او به گریه درآمدند.

و باز جایی دیگر از قول همین ابن فاتک در شرح بر دار کردن حلاج می گوید:

در لحظه های آخر یک بار نگاه خود را در بین تماشاییان گرداند. زنش ام حسین ٬پسرانش ٬ خواهرش و خواهرزاده اش را در بین جمعیت یافت. به اندوه و اضطراب آنها با نوعی تأثر جواب داد اما بلافاصله نظرش را برگرداند. به نقطه یی دورتر نظر انداخت و حالتی از شوق و هیجان در امواج صورتش ظاهر شد... در همان لحظه بود که شمشیر جلاد سرش را از تن فرو افکند.

زنش از شدت اندوه تقریبآ بیخود بود. خواهرش با سر و موی گشاده در بین جمع مبهوت و دیوانه وار ایستاده بود ــ نه فریاد می کرد٬ نه اشک می ریخت ــ پیر مردی در بین جمعیت به او درپیچید که چرا روی و موی خود را نمی پوشد. زن بینوا به سرش فریاد کشیده بود که من در اینجا مردی نمی بینم. در همه ی شهر یک نیمه مرد بود که آنک در بالای دار است.

صدایی برخاست که نیم مرد کدام است؟ مرد از آن کس که تا پای جان بر سر حرف خود ایستاد تمامتر می تواند بود؟ زن که از شدت اندوه عقل خود را از دست داده بود ٬ فریاد زد: اگر تمام بود سرّی را که به او سپرده بودند پیش خلق فاش نمی کرد . اگر تمام بود جلو می افتاد و دنیای فرعون را برسر او خراب می کرد.

... ماجرای قتل او تماشاییان  را به شدت متأثر ساخت . کودک خردسالی که آنجا در بین جمعیت بود٬ از شدت هیجان بی اختیار خود را به آتش انداخت و سوخت.همان لحظه از خود پرسیدم آیا آن آتش که وجود او را به شعله ی طور تبدیل کرده بود ٬ ممکن نیست در دلها باز آن گونه آتشی را مشتعل کند؟

از یک تن از دوستدارانش شنیدم که شب بعد دیده بود حلاج شادمانه از شط بغداد بیرون می آمد. به وی گفته بود : نه تو را کشتند و سوختند؟  و از او پاسخ شنیده بود :

آنجا که جسم جان شد         عیسی به آسمان شد

گفتنی است که حلاج در برخی از کتب مثل تاریخ طبری مردی حقه باز ٬ کافر و نادان  معرفی شده است و البته در بین نویسندگان معاصر نیز هستند افرادی که وی را همین گونه می دانند .  

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385  به قلم  فیروزه سودایی |

در کتاب ادبیات فارسی سال اول متوسطه ٬بخشی از سفرنامه ی ناصرخسرو با عنوان سفر به بصره آمده است. در سطر سوم این درس  از قول ناصرخسرو آمده : « خورجینکی بود که کتاب در آن می نهادم ٬ بفروختم و از بهای آن درمکی چند٬ سیاه ٬ در کاغذی کردم که به گرمابه بان دهم...»

در خودآزمایی همین درس آمده است : حرف "ک" در خرجینک به چه معنی است؟

گاه از همکاران گرامی می شنوم که "ک " خورجینک را ک تصغیر می گیرند و خورجینک را خورجین کوچک معنی می کنند . باید گفت در اینجا بی ارزش بودن و حقیر بودن خورجین مورد نظر است نه کوچک بودن آن و در واقع این" ک" معنای تحقیر دارد همان طور که درمک نیز به معنای چند درهم ناقابل است و چند درهم کوچک معنی نمی دهد .

در کل تکواژ "ک" هنگامی که به اسم می چسبد معانی متعدد و متفاوتی می تواند داشته باشد که در اینجا به چند مورد اشاره می کنیم .

ک تصغیر = پسرک ٬ دخترک

ک تحقیر= مردک ٬ زنک « پس زنیکه (زنک) دیوونه شده که این جوری داره خودشو لت و پار می کنه ؟»

(ادبیات فارسی ۳ عمومی ٬ گاو )

ک تحبیب = طوطیک ٬ گلک « بعد از آنش از قفس بیرون فکند       طوطیک پرید تا شاخ بلند »

( ادبیات فارسی ۳ اختصاصی ٬ طوطی و بازرگان )

ک تکریم = مامک ٬ بابک « پسر گفتش ای بابک نام جوی     یکی مشکلت می بپرسم بگوی » 

( ادبیات فارسی ۱ ٬ کدام قبله )

ک تشبیه = عروسک ٬ خرک ( اسبابی در ورزش  ژیمناستیک ) ٬ لواشک

ک همراهی = پفک ٬ عینک ٬ نان سنگک٬ بادکنک  

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385  به قلم  فیروزه سودایی |