تبليغاتX
واژیک
وقتی دانشجو بودم از او خوشم نمی آمد .نمی دانم چرا ؟ شاید چون با شور و شوق نوجوانی و تصور این که دانشکده ادبیات محل پژوهش و تحقیق است ٬ وارد دانشگاه شدم و وقتی با آن فضای غم گرفته و دلمرده روبرو شدم که با تحقیق و پژوهش بیگانه بود و فقط شاعران در آن گاهی اظهار وجود می کردند ٬ با هرچه شاعر ادبیاتی بود سرناسازگاری گذاشتم و امین پور هم که گل سر سبد این جمع بود !

آن دوران قیصر امین پور دانشجوی فوق لیسانس وسپس دکترا گردید و من روحیه و عواطف یک شاعر را در حرکات ٬رفتار ٬ گفتار و حتی نگاه او احساس می کردم و کودکانه او و دوستانش را در ایجاد  فضایی که بوی کهنگی از همه درس ها و کلاس هایش می آمد٬ مقصر می دانستم.

گذشت و دست روزگار مرا به تدریس (کاری که هیچ وقت به آن  فکر هم  نمی کردم  ) کشاند و من معلم انشای دبستانی شدم که در  آن٬ انشا را درسی تخصصی می دانستند.

همین٬ آغاز آشنایی من با سروش نوجوان و قیصر امین پور شد.و آن وقت دانستم که او نه یک شاعر صرف که یک درد آشناست .علاقه مند به ادبیات و تحقیق و پژوهش در این زمینه و مهمتر از همه نوآوری در عرصه ای که غبار تکرار بر سر و رویش نشسته است.  

یادم می آید آن زمان دانش آموزان چهارم دبستانم به یاری برخی از نوشته های ساده ی این نشریه ٬ یک سر و گردن از همه ی بچه های هم سن و سال خود بالاتر بودند و بعد ها هم هر وقت نوجوانی علاقه مند به ادبیات سراغ منبعی خوب را ازمن می گرفت با اطمینان خاطر سروش نوجوان را به او پیشنهاد می کردم و می دیدم که همیشه نیز دست پر باز می گردد و با نگاهی عمیق تر به سراغ ادبیات می رود.(و سروش نوجوان با وجود او رونق داشت که از سال ۸۲ به بعد بر آن نیز غبارتکرار نشست ) 

ترجیح می دهم که از حرف های تکراری و این که او چقدر بزرگ بود و چه ها کرد بگذرم که میدانم او هم برایش مهم نبود که دیگران بدانند چه غذایی دوست دارد یا چه استادانی او را بزرگ داشته اند و....اجازه دهید با خلاصه ای از نوشته ی خود او کلام را به پایان برسانم که در فروردین سال ۷۸ در سروش نو جوان آورده است:

  راستش ما و شما دیگر حوصله ی بازگویی و دراز گویی حرف های تکراری را نداریم.آن هم درباره ی بهار و نوروزی که خودش نفی کهنگی و تکرار است. هرچند خود بهار هم نوعی تکرار است.یعنی تکرار تازگی٬اما حتی تکرار تازگی هم اگر تازگی نداشته باشد ٬تکراری و ملال آور است.....

شاید هم علت تکراری دیدن بهار ٬ تکراری بودن خود ما باشد.شاید خود ما دچار بیماری همه گیر تکرار شده ایم  که همه چبز را تکراری می بینیم. 

شاید باید تنها غبار عادت را از مسیر تماشا زدود.اما راستی که چه کار دشواری است خانه تکانی!

به قول سهراب سپهری : چشم ها را باید شست / جور دیگر باید دید

اگر چنین باشد دیگر نیازی نیست منتظر بمانیم که سالی برود و بهاری بیاید تا ما باز نوروزی و روز نوی ببینیم  و به هم تبریک بگوییم .چرا ما بمانیم تا نوروزی بیاید  و روز ما را نو کند ؟و چرا ما بمانیم تا عیدی بیاید و ایام ما را مبارک کند ؟

به قول شمس تبریزی : ایام می آید تا به شما مبارک شود 

                                    ایام را مبارک باد از شما 

                                     مبارک شمایید!

پس شاید بهتر است به جای این که عید را به شما تبریک بگوییم ٬ شما را به عید تبریک بگوییم .پس مبارک است !

استاد بزرگوار ٬ تولدی دوباره برشما نیز مبارک ! که براستی «مبارک شمایید!»

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386  به قلم  فیروزه سودایی |