X
تبلیغات
واژیک - ادبیات فارسی سال دوم

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند         به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

این بیت مطلع غزلی معروف از هوشنگ ابتهاج(ه. سایه )  است که در کتاب ادبیات سال دوم دبیرستان آمده است . و من نمی دانم چرا خیلی دوستش ندارم . شاید چون در کتاب درسی آمده است!!!

ابتهاج را خیلی نمی شناختم . می دانستم غزلسرایی سرآمد است و می دانستم  قبل از انقلاب ٬ مدتی رئیس شورای موسیقی  رادیو بوده است اما چندی پیش کتاب "پیر پرنیان اندیش " را عزیزی به رسم هدیه برایم آورد . از آن کتاب هاست که نمی شود راحت کنار گذاشت و مرا غرق خودش ساخت .

حرف هایش جالب است و خاطراتش خواندنی . گاه تند و غیر منطقی جلو می رود و با برخورد احساسی اش به همه کس و همه چیز می تازد و زمانی  نگاهش بسیار زیبا و دوست داشتنی است  یا اطلاعاتی جالب در اختیارت می گذارد . هر چه باشد او اطلاعات خوبی  درباره خیل عظیمی از شاعران معاصر ٬ موسیقی دانان ٬ نوازندگان و خوانندگان دارد . در ضمن با شاعران مشهور و دیرینه ما نیز آشناست و  تصحیح حافظ او زبانزد بسیاری از بزرگان  است .

اما آن چه من را بر  نوشتن این پست واداشته نه حرف های او درباره  شاعران و ادیبان  بلکه نگاه او به  معنویت یا ارزش های معنوی است . نگاهی که از سوی یک توده ای و متعهد به حزب توده ایران بسیار خواندنی است.

"میلاد عظیمی " مولف کتاب پیر پرنیان اندیش در صفحات ۴۶۵ و ۴۶۶ می نویسد که در این جا با تلخیص می نویسم . 

ماه رمضان است و دم افطار . تلویزیون " ربنا" ی استاد شجریان را پخش می کند . سایه از همان " ربنا" ی اول منقلب می شود . به خود می پیچد ...اشک از چشمش می جوشد.

آرامتر که می شود  ٬ با چشم و چهره ای سرخ و صدایی که هنوز هیجان دل بی قرارش را بازتاب می دهد  ٬ می گوید :

این کاریه که می تونی دست بگیری و ببری به تمام کشورهای عربی و با افتخار بگی ٬ اگه می تونین مثل این بخونین ...این کار نظیر نداره آقای عظیمی ! شاهکار بزرگ شجریانه .......

چه صدای حیرت آوری ! اصلاْیه صدای زمینی نیست ....یک نوازشی توش هست٬انگار داره با خدا معاشقه می کنه ٬ همه نیازهای بشری تو این صدا هست . .......

یه چیزی در درون ما هست که نمی شه ازش منصرف شد. من با خودم خیلی روراستم . از خودم سوال می کنم ٬ چند درصد به خاطر زیبایی صدای شجریانه که وقتی " ربنا " می خونه ٬ تو خوشت می آد ؟ چه در صدی ٬ اون توها در درون تو یه چیز دیگه هست ٬ که به تو لذت می ده ؟

مغز من می گه : « چو رفتی رفتی » اما آدم همه چیزش تو مغزش نیست ٬ تو منطقش نیست . دیدید  که وقتی ربنا رو گوش می کردم ٬ داشتم دیوانه می شدم . خب این چیه؟ ... من خودم و گول نمی زنم و نمی گم فقط زیبایی و قدرت این صداست . بله ٬ این هست ولی همه این نیست.

یه نیاز عمیق انسانی هست که مذهب بهش پاسخ می ده و واسه همین هم مذهب برقرار مونده . حتی آدمهایی که به این حرفها اعتقاد ندارن یه چیزهایی دیگه رو جانشینش می کنن .

استاد شجریان می خواند « ربنا افرغ علینا صبرا...» و سایه باز به گریه می افتد .

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392  به قلم  فیروزه سودایی |

در کتاب ادبیات فارسی سال دوم آمده است که اسفندیار هم چون آشیل و بالدر٬ رویین تن بود . درباره آشیل و این که فقط پاشنه پای او آسیب پذیر بود٬ بسیار شنیده ایم  اما درباره بالدر اطلاعات چندانی وجود ندارد.

در کتاب فرهنگ موضوعی اشارات  آمده است: بالدر رب النوع نور و صلح  و زیباترین و درخشانترین و داناترین خدایان در اسطوره های اسکاندیناوی را تنها با گیاه کاولی می توانستند شکست دهند.

در این کتاب درمعرفی  سایر اسطوره های رویین تن به آنتانیوس اشاره شده است که اسطوره یونان و روم باستان بوده و هنگامی آسیب پذیر می شد که با زمین برخورد می کرد.سامسون یا شمشون که راز نیروی جسمانیش از موهایش ناشی می شد و زیگفرید که تنها یک نقطه از پشتش آسیب پذیر بود .

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390  به قلم  فیروزه سودایی |

از یک انسان

بر دهانش زنجیر بستند

دست هایش را به سنگ مردگان آویختند

و گفتند : تو قاتلی

 

غذایش را ، تن پوشش را و پرچمش را ربودند

و او را در سلولی انداختند

و گفتند: تو سارقی

 

از تمام بندرگاه هایش راندند

زیبای کوچکش را ربودند

و گفتند : تو آواره ای

 

ای خونین چشم و خونین دست

به راستی که شب رفتنی است

نه اتاق توقیف ماندنی است

و نه حلقه های زنجیر

 

نرون مرد ، ولی رم نمرده است

با چشم هایش می جنگد

و دانه های خشکیده ی خوشه ای

دره ها را از خوشه ها لبریز خواهد کرد.

 

عن انسان  

وضعوا علی فمه السلاسلِ

ربطوا یدیه بصخرة الموتی

و قالوا : أنت قاتل !

*

أخذوا طعامه و الملابس و البیارق

و رموه فی زنزانة الموتی

و قالوا : أنت سارق !

*

طردوه من کل المرافیء

أخذوا حبیبته الصغیرة

ثم قالوا : أنت لاجیء !

*

یا داميَ العینین و الکفین !

إن الیل زائل

 

لا غرفةُ التوقیف باقیةٌ

و لا زَرَدُ السلاسل !

 

نیرون مات و لم تمت روما...

بعینیها تقاتل !

 

و حبوبُ سنبلةٍ تموت

ستملأُ الوادي سنابل ...!

 

محمود درویش

دیوان صفحه 12

از دفتر اوراق زیتون 1964

شعر یاد شده که متن عربی آن نیز آمده است در کتاب ادبیات سال دوم متوسطه در بخش ادبیات پایداری ذکر شده است. چندی پیش دوستی گرامی به درخواست من ٬بررسی اجمالی بر این شعر و ترجمه آن داشت که از نظرتان می گذرد.

چند نکته در مورد شعر محمود درویش

اول. شعر محمود تصویر جانداری از وضعیت دردناک مبارزین فلسطینی است که از همه حقوق خود محرومند و به همه گناهان متهم. نیمه نخست شعر، فضای تاریک دنیای فلسطینی‌ها را به نمایش می‌گذارد و در نیمه دوم، شاعر دریچه را باز می‌کند و نوید نور و روشنی می‌دهد. شعر مقاومت و مبارزه اگر از نواهای روشن تهی باشد و در مخاطبان خود امید به فردای بهتر را برنینگیزد، عملاً به ضد خودش تبدیل می‌شود و فقط تبلیغ دلمردگی و عامل تخدیر خواهد بود. متأسفانه یأس و ناامیدی روشنفکرانه در اغلب شعرهای سیاه سیاسی دیده می‌شود و به نوعی می‌توان گفت که در جهت اهداف خودکامگان حرکت می‌کند که برآنند تا امید را در همگان بکشند.

..

دوم. شعر محمود درویش تا حدودی شعار گونه است و این خصلت شعر، در ترجمه فارسی بی شور و نشاط آن دو چندان شده است. البته شاعر، با استفاده هوشمندانه از ظرفیتها و ظرافتهای موسیقی قافیه، به جبران این ضعف برخاسته و حس تهییج و شور شعر را تقویت کرده است. چیزی که در ترجمه فارسی آن مطلقاً دیده نمی‌شود و از همین رو، خواندن ترجمه آن، احساسی را که خواننده عرب از اصل شعر می‌برد، در خواننده فارسی ایجاد نمی‌کند و در واقع، ترجمه فارسی در عرصه همدلی و همزبانی با مخاطب ناکام است. چیزی که احتمالاً نیت اصلی شاعر از گفتن این شعر بوده است (انگیختن تأثر خوانندگان و ترغیب آنها به مبارزه). شعر محمود درویش شش قافیه اصلی دارد: سلاسل (دو بار)، قاتل، زائل، تقاتل، سنابل. و چهار قافیه فرعی: بیارق/ سارق؛ مرافیء/ لاجیء. مترجم شعر تقریباً هیچ تلاشی برای بازآفرینی این وجه موسیقایی از خود نشان نداده است.

..

سوم. شعر درویش طنز تلخی دارد که بر تأثیر آن می‌افزاید. در شعر او سخن از کسانی است که نعل وارونه می‌زنند و انسانها را به بند می‌کشند و می‌کُشند و به آنها لقب قاتل می‌دهند و تمام عشق و زندگی آنها را به غارت می‌برند و بدانها تهمت دزدی می‌بندند و صفت «آواره» را همچون دشنام بکار می‌برند در حق کسانی که خود آواره‌شان کرده‌اند! این لحن تمسخر آمیز شاعر، در ترجمه در نیامده است و می‌توان گفت که مترجم توجهی به پروراندن این وجه شعر نکرده است.

..

چهارم. در نیمه نخست شعر، شاعر با مهارت فعلها را در ابتدای سطرها به‌کار برده تا حس تهدید و تحکم موجود در فضای شعر به‌خوبی القا شود. در نیمه دوم شعر، شاعر با لحن خطابی کلامش را پیش می‌برد و جای فعلها نیز تغییر می‌کند و به شعر تحرک می‌دهد. همین ترفند، باعث می‌شود که فضای شعر در بخش اول سنگین جلوه کند و در بخش دوم، سیال و پُر شور. در ترجمه شعر، به هیچ کدام از این ظرافتها توجهی نشده و مترجم جمله‌ها را به شکل انشائی و گزارشی در آورده است. نه سیاهی‌های رفتار دژخیمان بر سینه خواننده سنگینی می‌کند و شور و شعفی در او از پیامهای امیدبخش شاعر پدید می‌آید.

..

پنجم. شعر «از یک انسان» را نخستین بار یوسف عزیزی بنی‌طرف به فارسی برگرداند؛ جزو کتاب «برگهای زیتون» که برگردان 33 شعر از دفتر «اوراق زیتون» محمود درویش است. این کتاب بسال 1356 در بحبوبه سالهای انقلاب توسط انتشارات رز در تهران منتشر شد و اولین دفتر مستقل از ترجمه شعرهای این شاعر معروف فلسطینی به‌شمار می‌رود. ترجمه این نوع شعرها در آن زمان، به نوعی تطبیق حال و هوای مبارزان ایرانی و فلسطینی بود و بی تردید قصد مترجم، بازنمود خفقان حاکم بر کشور از زبان دیگران بوده است. مترجم، شعرها را از اصل عربی به فارسی برگردانده، و با اینکه در انتقال مفاهیم آنها نسبتاً موفق بوده، نتوانسته‌اند حس و حال اصلی شعرها را به خواننده منتقل کند و او را مجاب نماید که با یک شعر محکم و مؤثر مواجه است. ظاهراً مأخذ گردآورندگان و مؤلفین کتابهای درسی، همین ترجمه بوده، اما به دلایلی در آن تغییراتی روا داشته‌اند. تصویر ترجمه را از کتاب «برگهای زیتون» برایت می‌فرستم تا تغییرات صورت گرفته در آن که ظاهراً به قصد شاعرانه‌تر کردن آن بوده است، مشخص شود.

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی 1389  به قلم  فیروزه سودایی |

«مجمع دیوانگان اثر میرزا عبد الحسین صنعتی زاده نخستین اتوپیا ( آرمانشهر) ادبیات معاصر است

در بخش اعلام کتاب ادبیات دوم متوسطه این عبارت در معرفی رمان مجمع دیوانگان آمده است .همیشه بچه ها از من معنی این عبارت را می پرسند و به واقع هم جای پرسش دارد چون در کتاب هیچ توضیحی داده نشده است و در حقیقت این توضیح نه تنها اطلاعی به بچه ها نمی دهد بلکه آنها را سردر گمتر می سازد.

در جلد دوم کتاب از صبا تا نیما اطلاعاتی درباره ی این کتاب داده است که در  اینجا به اختصار می آید:

این کتاب نخستین اتوپیا(رویای مدینه ی فاضله) در زبان فارسی است. نام این رمان با توجه به مضمون یک مصراع غزل سعدی که می گوید: " خلق مجنونند و مجنون عاقل است" اختیار شده است.

نویسنده خواننده را به مجمع دیوانگان می برد : در یکی از روزهای آخر سال ٬ دیوانگان از فرا رسیدن سال نو باخبر می شوند و تصمیم می گیرند که موقتآ عاقل باشند تا بتوانند مثل دیگران سال نو را در آزادی جشن بگیرند .شب هنگام دست و پای محافظان را بسته و بیرون می آیند و سر به صحرا میگذارندو در نیم فرسنگی شهر نزدیک کلبه ی درویشی که پشت پا به دنیا زده و  روز و شب مشغول عبادت است کنار چشمه ی آبی حلقه می زنند.درویش با مشاهده ی گروه دیوانگان از ترس بالای درخت می رود .ناگهان پیرمردی از جمع دیوانگان که هیچ گاه سخن نمی گوید و ملقب به "پیر لال" است لب به سخن می گشاید و می گوید که همه جا دارالمجانین است و این جامعه محبس تنگ و تاریکی است که عقل های بشری در آن محبوس است ولی انسان از این حبس احساس زحمت نمی کند و در فکر رهایی خویش نیست  .سپس به دیوانگان پیشنهاد می کند که با هیپنوتیزم به آینده سفر کنند و آنان را به کشور خرد می برد و پیشرفت های دو هزار سال بعذد را به آنها نشان می دهد.

این مسافرت روح و روان شرطش ترک افکار کنونی و عادت ها  و تقلیدها ٬ توشه اش تزکیه ی قوا و تقویت احساس ٬ بهای بلیطش خیر خواهی و مخاطراتش اخلاق بد ٬ طمع ٬ غرور علمی ٬ ثروت پرستی و... است .

در کشور خرد تمام کشورهای دنیا از روی نمره تعیین می شوند .حقیقت و آزادی و سعادت سایه انداخته است.امتیازات از بین مردم رخت بر بسته و حسد به کلی معدوم شده است .همه فعال و کاری علاقه مند به ورزش اند .در این جا فقط مهر و حبت حاکم است . این جا بهشت موعود است .

نگهان محافظین دارالمجانین سر می رسند و و دیوانگان از حالت هیپنو تیزم بیرون می آیند و خود را در عالم واقع می یابند .

جلد دوم کتاب با شرح رنجهای درونی درویشی که به اتفاق دیوانگان به کشور خرد رفته است ٬ آغاز می شود .او دریافته که ریاضت کار ابلهانه ای است . پس عبادتگاه خویش را ترک می کند و به شهر می آید و به باغبانی مشغول می شود . اما اشتیاق دیدار پیر لال اورا رنج می دهد و بالاخره در دار المجانین با او ملاقات می کند .

بار دیگر سال نو فرا می رسو و دیوانگان فرار می کنند و پیر لال این بار آنان را به" دوره ی خورشیدی " می برد.در این دوره دنیا به پیشرفت های محیر العقولی نایل شده است و مردم برای رساندن مقصود خود نیازی به سخن گفتن ندارند و ازموسیقی استفاده می کنند.

رمان در همین جا به پایان می رسد و پیش بینی این که نویسنده چگونه آن را می خواسته به پایان برساند دشوار است اما تردیدی نیست که وی تحت تاثیر آثار مشابه اروپایی این رمان را نگاشته است .      

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387  به قلم  فیروزه سودایی |

پری روی گفت سپهبد شنود           زسر شعر گلنار  بگشود زود

کمندی گشاد او چو سرو بلند           کس از مشک زان سان نپیچد کمند

فرو هشت گیسو از آن کنگره            که یازید و شد تا به بن یکسره

سخن از رودابه است و گیسوان بلند وی که چون ریسمانی از کنگره های دیوار قلعه آویزان میشود تا زال را به رودابه برساند!

چه می شود گفت اسطوره است و سخنان اغراق آمیز و قصد من دخالت در ظاهر رودابه که به قول فردوسی :بهشتی است سرتا سر آراسته           پر آرایش و رامش و خواسته  نیست .

اما در کتاب ادبیات فارسی سوم انسانی٬ معنی شعر را گیسو نوشته است .در حالی که به نظر نمی رسد گیسوان رودابه که به قول فردوسی : کس از مشک زان سان نپیچد کمند  به رنگ سرخ باشد .

در لغت نامه ی دهخدا یکی از معانی شعر را دیبای سرخ نوشته است .بی شک اگر ما نیز شعر گلنار را سربندی سرخ رنگ بدانیم ٬ تصویر زیباتری در این بیت خواهیم داشت و گیسوان رودابه نیز دچار تهاجم فرهنگی نخواهد شد و به رنگ قرمز یا شرابی در نخواهد آمد! 

 

*              *              *

 

آنان که محیط فضل و آداب شدند

در جمع کمال شمع اصحاب شدند

 

ره زین شب تاریک نبردند برون

گفتند فسانه ای و در خواب شدند!

 

آقای دکتر ترکی در پست جدید وبلاگ فصل فاصله به توضیح چند رباعی از خیام پرداخته اند .یکی از این رباعیات٬ رباعی یادشده است که در کتاب ادبیات فارسی سال دوم متوسطه نیز آمده است .با توجه به این که رباعی موردنظر با ابهاماتی نیز روبروست ٬ ضمن تشکر از ایشان ٬ توضیحات ارائه شده را عینآ در این جا می آوریم .

مضمون کلی این رباعی آشکار است  ؛ حتی عالمان و فیلسوفان بزرگ نیز از شب تاریک این جهان راه نجاتی نیافتند و سرانجام آنان نیز در خواب شدند و مرگ را به ناگزیر پذیرفتند و تنها افسانه ای از آنان برجای ماند!

اما رباعی را می توان مقداری متفاوت تر معنی کرد و  گفت: حتی آنان که بر همه آداب و فضایل احاطه یافتند یا محیط [= اقیانوس ] فضل و ادب شدند , راز و حقیقت این جهان را   درک نکردند و سخنانی که در بیان این شب تاریک گفتند تنها مشتی افسانه بود ؛ افسانه هایی که به کار خواباندن کودکان می آمد و شگفت انگیز اینکه  این افسانه ها خود آن  فاضلان و ادیبان را به خواب فروبرد ؛ چرا که گویا آنان افسانه خود را باور کرده بودند !! این تفسیر , رباعی را علاوه بر مفهوم فلسفی , با نوعی طنز تلخ و گزنده نیز همراه می کند !

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387  به قلم  فیروزه سودایی |

اصبحت امیرآ و امسیت اسیرآ

در کتاب ادبیات سال دوم متوسطه داستان عمروبن لیث و اسماعیل سامانی آمده است که با یکدیگر می جنگند و عمرو لیث شکست می خورد و اسماعیل سامانی وی را به یوزبانان می سپرد . شب هنگام سگی ظرف غذای اورا  با خود می برد و وی می گوید:"عبرت گیرید که من آن مردم که بامداد مطبخ مرا هزار وچهارصد شتر می کشید و شبانگاه سگی برداشته است و می برد!" و می گوید:"اصبحت امیرآ و امسیت اسیرآ"

و این پایان داستان هر قدرت و نعمت دنیوی است که به آن دلخوش کنی.

برای من داستان جعفر برمکی در جای خود جالب و آموختنی است که گویند : مردی به دیوان محاسبات هارون راه یافت و دفتری را گشود .در یکی از صفحات نوشته بود :چهارصد هزار دینار بابت بهای خلعت جعفر برمکی . دفتر را ورق زد . در صفحه دیگر نوشته بود :ده قیراط جهت خریدن بوریا برای سوزاندن جسد جعفر .تاریخ دو نوشته را مقایسه کرد .فقط چهار روز فاصله داشت. 

عبارت مشهور" اصبحت امیرآو امسیت اسیرآ "برای طراحان سؤالهای ادبیات آزمون سراسری نیز بسیار جالب توجه است و بارها در آزمون سراسری به گونه های مختلف مفهوم این عبارت راپرسیده اند یا ابیاتی هم مفهوم با همین عبارت آورده و از نقاط اشتراک و افتراق آنها سؤال کرده اند.

   

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386  به قلم  فیروزه سودایی |

رامایانا یا رامایانه به معنای سرگذشت راما از حماسه های بزرگ هندی به زبان سانسکریت است . این داستان از وفاداری های بزرگ که خاص مردم هند است ٬ سخن می گوید.

داستان از آنجا شروع می شود که پادشاه آیودهیا که سلطانی درستکار است ٬ احساس می کند که دوران پیری وی نزدیک می شود و اعلام می کند که می خواهد پسر خود راما را به تخت بنشاند و خود کناره گیری کند اما ملکه جوان کشور از این خبر خشمگین می شود و می خواهد پسر او بهاراتا بر تخت بنشیند وچون پادشاه زمانی به او وعده داده بود که هر چه او بخواهد انجام دهد ٬ به نزد شوهر می رود و از او می خواهد که راما را برای ۱۴ سال در جنگلی به ریاضت و آوارگی روانه سازد و بهاراتا را به جای برادر بر تخت نشاند.

پادشاه از شنیدن این خبر اندوهگین می شود و از ملکه می خواهد از این تصمیم صرف نظر کند اما ملکه می گوید یک پادشاه نباید عهد خود را فراموش کند . وقتی راما از ماوقع باخبر می شود اعلام می کند که در کمال رضایت از فرمان پدر اطاعت می کند و از همسرش سیتا می خواهد که تا بازگشت او بهاراتا را پادشاه بداند اما سیتا حاضر به ماندن نمی شود و همراه شوهرش به جنگل می رود . در این سفر لاکشمن ـبرادر دیگر راما ـنیز باوی همسفر می شود از سوی دیگر بهاراتا نیز اعلام می کند که هیچگاه به جای راما بر تخت نمی شیند و فقط از جانب او بر کشور سلطنت خواهد کرد.

مدت ۱۰سال راما به اتفاق همسر و برادر خود در جنگل به سر می بردو با مشکلات دست و پنجه نرم می کنند .در این میان غولی غارتگر به نام راوانا تصمیم می گیرد با ربودن سیتا شوهرش را آزار دهد. وی خود را به صورت غزالی در می آورد و سیتا را فریب می دهد و وی را با خود به آسمان ها می برد.

راما و لاکشمن به دنبال سیتا همه جا را زیر پا می گذارند و در نهایت پادشاه میمون ها آنها را یاری می دهد تا سیتا را بیابند و در نهایت پس از جنگی خونین که بین سپاه راما (میمون ها ) و سپاه راوانا اتفاق می افتد٬ سیتا نجات می یابد .سیتا پس از نجات به دلیل شایعاتی که درباره ی او بر سر زبان ها افتاده است که وی به راما خیانت کرده و همسر راوانا شده است از آتش می گذرد و بی گناهی خود را به اثبات می رساند .

بالاخره مدت تبعید آنها به سر می رسد و آنها به سرزمین خود باز می گردند و راما برتخت سلطنت می نشیند . مردم راما را چنان دوست می داشتند که اکنون نیز به هنگام درود فرستادن ٬کف دستها را به هم می گذارند و می گویند: "رام. رام "

گفتنی است که در دوران های بعد راما در دل مردم  به صورت خدایی که به سیمای آدمی درآمده بود ٬جای می گیرد.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386  به قلم  فیروزه سودایی |

بعد از انقلاب اسلامی همه ی شعر های قبل از انقلاب ٬ شعر انقلابی شدند و لحنشان انتقادی شد و هدف همه ی شاعران دوران رژیم شاهنشاهی مبارزه با استعمار و استثمار گردید .

برای همین به زعم عده ای مهدی اخوان ثالث ٬ نیما و...یا شعر غیر انقلابی ندارند یا اگر دارند انقدر محدود است که می شود از آنها صرف نظر کرد . و باز به همین دلیل در آموزش و پرورش  شعر باغ من اخوان ثالث را بسیاری شعری انقلابی می دانندو معتقدند که پاییز نماد جامعه ستم زده ی دوران شاهنشاهی است . حتی در آزمون سراسری دانشگاه آزاد نیز یک سال درباره ی مفهوم بیت:

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟

داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در آغوش پست خاک می گوید

آمده است که منظور از میوه ها٬ انقلابیونی هستند که در رژیم شاهنشاهی به شهادت رسیدند.

البته در این صورت اخوان نه شاعری انقلابی که ضد انقلابی و طرفدار رژیم سابق بوده  زیرا جامعه ی ستم زده را زیبا می دانسته !

یا در توضیح این بیت می گویند :

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر با آن پوستین سرد نمناکش

 ظلم وستم و به تبع آن غم واندوه فضای جامعه ایران را فراگرفته است.

خلاصه با آن که در اکثر کتب کمک آموزشی این شعر را شعری انقلابی و نمادین می دانند من نمی توانم باغ بی برگی اخوان را که :

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصل ها ٬پاییز

یک شعر انقلابی بدانم .

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386  به قلم  فیروزه سودایی |

 امروز آش پزان است . به رسم معموله ی همه ساله٬ اعاظم اهل اردو و تمام ملتزمین حاضر بودند . رجال دولت ٬ سبزی پاک می کردند !

آنچه خواندید بخشی از خاطرات صنیع الدوله است که در کتاب ادبیات سال دوم متوسطه آمده است و بیانگر تلاش بی وقفه ی رجال سیاسی در رتق و فتق امور در دورانی است که عهدنامه های گلستان و ترکمان چای منعقد گردید .

اما این آش زان چه بود که رجال دولت همه موظف بودند در آن حضوری فعال داشته باشند ؟

در کتاب سه سال در دربار ایران آمده است : نذر ناصرالدین شاه این بود که در موقغ بروز بیماری وبا در قریه ی شهرستانک آشی پخته وبا تناول آن شفا یافته است . به همین جهن آن آش را به گردن او حق بزرگ و ثابتی است و هر ساله باید خاطره ی خوش آن را تجدید کرد.

ناصزالدین شاه این نذر را در یکی از روزهای بهار در شهرستانک به جا می آورد اما بعدها به علت دوری راه آن را به سزخه حصار منتقل کرد.به فرمان او دوازده دیگ بار می گذاشتند و کلیه ی اعیان و اشراف و وزرا و شاهزادگان در این آش پزان افتخار حضور داشتند تا هر چه بیشتر مورد لطف و عنایت شاه قرار گیرند .  شاه هم گاهی سری به چادرها می زد و سبزیها ی آش در حضور وی پاک می شد.

مهدیقلی هدایت در کتاب خاطرات و خطرات راجع به مخارج آش پزان شرح جالبی نوشته است که خواندن آن خالی از لطف نیست.

قیمت اشیای آب گوشت ییلاقی ( همان آش شله قلمکار )تاریخ جمادی الثانیه ۱۲۹۲ هجری قمری

نوع جنس                       مقدار                        قیمت به ریال

گوسفند                         ۱۲ رأس                          ۲۵۰ ریال

بره                                 ۹ رأس                            ۳۰ ریال

مرغ                              ۶۰  قطعه                          ۵/۷۰ ریال

آب لیمو                          ۲۴ مینا                           ۹۰  ریال

قند                                 ۲۴ کله                          ۱۱۰ زیال

روغن                              ۲۰ من                            ۱۰۰ ریال

فلفل                               ۱ من                              ۸ / ۱ زیال

لیمو عمانی                     ۹ من                              ۳۰ ریال

گلپر خشک                      ۱۰ سیر                            ۱۱ ریال

سماق                            ۱ من                               ۵/۰ زیال

آلو بخارا                           ۱۲ من                             ۷۲ ریال

گوجه برقانی                     ۱۲ من                              ۹۸ ریال

نخود قزوینی                     ۶ من                                ۱۲ ریال

لپه باقلا                           ۶ من                               ۱۲ زیال

سیب                              ۱۶ من                             ۸ ریال

گشنیز                             ۱۶ من                            ۸ ریال

ریحان                               ۴ من                            ۲۵/۱زیال

مرزه                                 ۱ من                            ۲۵/۱ ریال   

جعفری                            ۱۶ من                           ۸ ریال

تره                                   ۲۴ من                          ۸ ریال

چغندر                               ۵۰ من                        ۵/۱۲ ریال 

کدو                                  ۱۰۰ عدد                      ۵/۰ ریال

بادنجان                             ۱۵۰۰عدد                    ۵/۷ ریال

پیاز                                     ۲۰ من                    ۱ ریال

لپه                                      ۶ من                     ۱۲ ریال

لوبیا سفید                           ۶ من                      ۶ ریال

نمک                                    ۳ من                     ۵/۲ ریال  

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386  به قلم  فیروزه سودایی |

گاه فکر می کنم آیا این همه نکته سنجی و مو از ماست بیرون کشیدن درست است؟ اما باور کنید که همیشه تقصر من نیست گاه دانش آموزان با ظرافت به نکته هایی اشاره می کنند و اشتباهات هر چند به ظاهر بی اهمیت کتاب را گوشزد می نمایند .

برای مثال دیروز یکی از بچه ها به بخش اعلام کتاب دوم اشاره کرد و گفت که باید در تاریخ تولد اسماعیل سامانی و عمرو لیث اشتباه شده باشد.مگر نه این که این ها با هم جنگیدند پس چطور عمرو لیث ۲۸۹ هجری قمری و اسماعیل سامانی ۳۹۵ هجری قمری از دنیا رفته است؟

خلاصه متوجه شدیم که در تاریخ وفات اسماعیل سامانی اشتباه چاپی شده است و به جای ۲۹۵ هجری قمری ٬ ۳۹۵نوشته اند .

 می گویند این اسماعیل سامانی در روزهای برفی و بارانی سوار می شد و در میدان می ایستاد و هر ستم زده ای که می آمد داد او را می داد و هر گاه مدتی در میدان می ایستاد و کسی نزد او نمی آمد همچنان سواره در شهر می گشت و هر کجا بینوایی می دید او را دستگیری می کرد و آن گاه به سرای خود باز می گشت و خدا را سپاس می گفت .

 او را گفتند : در روز برف و باران بزرگان از خانه بیرون نمی آیند .سبب چیست که امیر در چنین روزها سوار می شود و رنج بر خود می نهد ؟

فرمود:سبب آن است که در این گونه ایام غریبان و بینوایان دلتنگ تر باشند و به یاری و دستگیری نیازمند تر .(راست و دروغش پای روضة الانوار سبزواری )

گفتنی است که این پادشاه سامانی در تاجیکستان ارج و قرب ویژه ای دارد و معتقدند که وی بنیانگذار تاجیکستان است و بزرگترین جایزه ی علمی این کشور که معادل ۲۰۰۰ دلار است به نام وی می باشد.  

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385  به قلم  فیروزه سودایی |

در کتاب ادبیات فارسی دوم متوسطه درسی تحت عنوان جلوه های هنر معماری در اصفهان وجود دارد .در این درس به برخی از اصطلاحات و طرح های معماری سنتی اشاره شده است که گاه برای دانش آموز امروز چندان آشنا نیست . از آنجا که از قدیم گفته اند :"شنیدن کی بود مانند دیدن" در این پست تصویرهایی از برخی از طرح های نام برده شده در این درس  خدمتتان ارائه می گردد.

  شمسه

طرح تذهيب (شمسه)طرح تذهيب (شمسه)

مقرنس

قاب بندی به شکل محراب

اسلیمی

 

گوشواره

 

 

-يكي از گوشواره‌هاي تالار مربع گنبد نظام الملك واقع در جنوب مسجد جمعه اصفهان مورخ حدود 480 هجري كه با مقرنس آجري مزين شده است.
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385  به قلم  فیروزه سودایی |

گمان من بر این  است که آندره ژید که اساس اندیشه اش در مائده های زمینی توجه به نعمات مادی و زیبایی های عینی و طبیعی و هوس ها و غرائز بشری است٬ در طغیان علیه تعالیم مسیحیت که جوانی او را به قول خود وی در زنجیرهای درونی فراوانی به بندکشیده بود و علی رغم این تعالیم ٬ به قرآن که زیبایی ها و نعمت های مادی و طبیعی را می ستاید و به غرائز بشری اهمیت فراوان می دهد ٬ می گراید و اصطلاح مائده های زمینی را از آن گرفته است . وی بیزاری خود را از تعالیم و قیود اخلاقی زاهدانه ای که مسیحیت بر مؤمنان می نهد و اندوهی که ادب رمانتیک می ستاید در سراسر مائده های زمینی آشکار کرده است .

دکتر علی شریعتی٬ مقدمه ی کتاب سلمان فارسی

آندره پاول گیوم ژید (۲۲ نوامبر ۱۸۶۹ - ۱۹ فوریه ۱۹۵۱ ) نویسنده ی مشهور فرانسوی ٬ کتاب مائده

 های زمینی را در سال ۱۸۹۷ پس از بازگشت از آفریقا نوشت . این سفر تغییری ژرف در روح و روان وی به وجود   آورد و از او یک انسان تازه ساخت . 

ژید در خانواده ای پای بند به سنت های مذهب پروتستان پرورش یافت و در سال های نوجوانی و جوانی  تحت تأثیر این سنت ها قرار داشت اما پس از آن که در سن بیست و چهار سالگی به دلیل بیماری به تونس رفت ٬ تغییری عمیق در او به وجود آمد و از بسیاری از قید و بندهای جسمی و روحی رهایی یافت . مائده های زمینی سرچشمه ی همین تحول فکری است .( از همین رو در معرفی مائده های زمینی در کتاب ادبیات فارسی سال دوم متوسطه نیز آمده است که مائده های زمینی زاده ی شور و اضطراب جوانی نویسنده است) وی در این کتاب شادمانی را ستایش می کند و مخاطبان خود را به صید کبوتر وحشی شادی فرا می خواند. 

وی می گوید: «ادبیات ما ٬ بخصوص ادبیات رمانتیک٬ اندوه را ستوده ٬ پرورده و گسترش داده است . شادی امری پیش پا افتاده می نمود که نشان از سلامتی ابلهانه ای داشت و چهره ها به دیدن خنده ی دیگران ٬ درهم کشیده می شد. اندوه معنویت را به انحصار خود درآورده بود و بنابراین از عمق ژرف اندیشی حکایت داشت. »

ونیز می گوید:«از دیر باز شادی به چشم نایاب تر ٬ دشوارتر و زیباتر از اندوه جلوه کرده است . هنگامی که به این کشف نائل شدم ٬ شاید مهمترین کشفی باشد که بتوان در طول زندگی به آن نائل شد٬ شادی برایم نه تنها نیازی طبیعی به شمار آمد بلکه به تعهدی اخلاقی بدل گردید.»

آندره ژید در این کتاب همچون عرفان ایرانی ٬ خداوند را در همه ی موجودات هستی متجلی می بیند و عشق به هستی را مترادف با عشق به خداوند می داند. شاید همین هم ذات پنداری با عرفان ایرانی ـاسلامی باعث شده که کتابش را با قسمتی از آیه ی ۲۲  سوره ی بقره "فاخرج به من الثمرات رزقآ لکم" و مصراعی از حافظ "بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر" آغاز کند . او خود کتابش را "ستایشی از وارستگی " می نامد. 

همان طور که پیش از این گفتیم ٬ بخشی از مائده های زمینی در ادبیات فارسی سال دوم متوسطه آمده است . در این جا تکه های دیگری از این کتاب را می آوریم :

ناتانائیل !آن گاه که لیاقت دریافت خدا را در خویش داشته باشی ٬بدان که او به هزاران شیوه در تو تجلی خواهد کرد.

ناتانائیل ! هر کس به میزانی که در این دنیا می یابد و می فهمد در آن دنیا می بیند و لذت می برد.

ناتانائیل ! بدان که دین شکلی از زیستن نیست بلکه دین جهت زیستن آدمی است.

ناتانائیل! عالمانه دیدن و فیلسوفانه درک کردن و فهمیدن و عاشقانه تجربه کردن و در دادگاه تاریخ به قضاوت نشستن. آری ٬ این است آنچه من از تو می خواهم .

ناتانائیل! اکنون کتابم را به دور افکن . به خود بگو که این ها یکی از هزاران نگرش ممکن در رویارویی با زندگی است . نگرش خود را بجوی . آنچه را دیگری نیز می تواند به خوبی تو انجام دهد ٬انجام مده٬ آنچه را دیگری نیز می تواند به خوبی تو بگوید و بنویسد٬ مگو ومنویس . در درون خویش تنها به چیزی دل ببند که احساس می کنی در هیچ جا جز در تو نیست واز خویشتن موجودی بیافرین که جانشینی برایش متصور نباشد.

+ نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385  به قلم  فیروزه سودایی |

يدر کتاب ادبیات فارسی سال دوم شعر" یک انسان " از محمود درویش

آمده که پیش از این نیز به بخشی از آن در همین وبلاگ اشاره شده است.

در بخشی از این شعر که برای فلسطین و مبارز فلسطینی سروده شده ٬ آمده است:

نرون مرد ٬ ولی رم نمرده است

با چشم هایش می جنگد

اما نرون که بوده است و چرا شاعر می گوید نرون مرد اما رم نمرده است؟

همان طور که در بخش اعلام کتاب آمده است ٬ نرون امپراتور ستمگر روم بود که در ۱۵ دسامبر ۳۷ میلادی متولد شد و در سال ۵۴ میلادی به امپراتوری روم رسید . ابتدا قرار بود به اتفاق معلمان و تربیت کنندگان خود حکومت کند اما وی پس از مسموم کردن برادر ناتنی خود بریتانیکوس که به یاری مادرش انجام گرفت٬ حرکات جنون آمیز خود را به حد اعلا رسانید. او در سال ۵۹ میلادی مادرش را کشت و  همسرش را نیز با ضربه ی لگد به قتل رسانید . سپس بخشی از شهر را به آتش زد و به خاطر همین مورد اتهام مردم قرار گرفت .نرون برای رفع اتهام از خود ٬ مسیحیان را عامل این آتش سوزی معرفی کرد و دستور داد که به طرز فجیعی آنان را بکشند. در سال ۶۴ میلادی نیز شهر را به خاطر هوس ابلهانه ای در آتش سوزاند و در نهایت پس از جنایت های بسیار در سال ۶۸ میلادی و به دنبال اعتراضات مردم خودکشی کرد.

این امپراتور مخوف و مغرور ٬ خود را شاعر می دانست و با این که اشعارش ارزش هنری و ادبی نداشت ٬ اطرافیانش مجبور بودند که از سروده های وی تعریف کنند . می گویند آخرین سخن وی این جمله بوده است: «آه ... با مرگ من دنیا چه هنرمندی را از دست می دهد!»

این دیکتاتور فاسد پیوسته می گفت که اگر بمیرد ٬ روم سقوط خواهد کرد . به احتمال زیاد محمود درویش نیز در شعر خود به همین جمله ی نرون اشاره داشته است و می گوید همان طور که با مرگ نرون ٬ ظالم ترین امپراتور روم ٬ روم نه تنها از هم نپاشید بلکه آرامش و اعتبار بیشتری پیدا کرد ٬ فلسطین نیز در نهایت صهیونیست ها را شکست خواهد داد و شکوه دوباره ی خود را به دست خواهد آورد.

گفتنی است که مردم روم با یک مبارزه ی منفی و اعترضات گسترده ی خود موفق به شکست نرون شدند . به نظر می رسد که محمود درویش به این مسآله نیز توجه داشته و برای همین می گوید:

با چشم هایش می جنگد

و دانه های خشکیده ی خوشه ای

دره ها را از خوشه ها لبریز خواهد کرد 

 زد و گفت : زمان من ابديت است . چه سؤالاتي در ذهن داري كه مي خواهي از من بپرسي ؟

من سؤال كرد
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385  به قلم  فیروزه سودایی |

ضرب المثل «چند مرده حلاجی »یکی از ضرب المثل هایی است که در کتاب ادبیات فارسی سال دوم ٬  آمده است.

علامه دهخدا در کتاب امثال الحکم این ضرب المثل را کنایه از انجام دادن کاری دانسته است که در حدود توانایی چند مرد باشد همچنین گفته است که شاید تشبیه به عمل چند مرد حلاج باشد که یک تن آن را انجام دهد. اما به گفته مرحوم مهدی پرتوی آملی این ضرب المثل ناظر بر حسین بن منصور حلاج است که نماد پایداری و استقامت است . به عبارت دیگر چند مرده حلاجی ٬ یعنی ببینیم تا بدانیم تاب و توان تو چند است.

اما حلاج که بود و چه کرد که نام و آوازه اش زبانزد خاص و عام است؟  خوشبختانه در کتاب زبان و ادبیات فارسی عمومی دوره ی پیش دانشگاهی خلاصه ای از تذکرة اولیاء در معرفی حلاج آمده است و ما از ذکر نکاتی که در آنجا آمده است ٬ خودداری می کنیم.

دکتر عبدالحسین زرین کوب در کتاب شعله طور از قول حلاج می گوید:

پدرم حلاج بود ـــمنصور حلاج ـــ در قریه ی طور از نواحی بیضا به دنیا آمده بود و بیکاری و گرسنگی و بی سامانی او را در جستجوی کار به نواحی واسط کشانده بود. من هم که تصویری از خودی او بودم در همان طور بیضا به دنیا آمدم و در سال های دور کودکی با او به جستجوی کار به واسط عراق افتاده بودم.

پدرم از زادگاه خود راه افتاده بود و همه جا به دنبال کار می گشت. یادم نیست که آن دهانهای گرسنه را که مثل دهان ماهی دایم باز و بسته می شد چه طور و با چه امیدی به مادرم سپرده بود و خودش در جستجوی نان سر به کوه و بیابان نهاده بود. اما به هر جا می رفت مرا به همراه داشت. 

.... وقتی او را بدانسان غرق محنت می دیدم ٬ از اندیشه ی آن که من هم به صورت یک کوله بار شوربختی و گرسنگی مایه ی افزونی آن محنت بودم خود را به شدت درخور ملامت می یافتم. لحظه هایی بود که از این اندیشه آرزوی مرگ می کردم... از همان روزها هوای مرگ جزئی از هوایی بود که من در آن نفس می کشیدم .

در بخشی دیگر از این کتاب دکتر زرین کوب از زبان احمد بن فاتک ٬ شاگرد حلاج ٬  در شرح دلداگی وی به حق می گوید:

یک روز در بازار قطیعه ایستاده بود. جمعیت که با شتاب در رفت وآمد بود با بی اعتنایی از کنارش می گذشت. حلاج یک لحظه در مردم نگریست .آستین را به گوشه ی چشم برد و بی اختیار با فریاد به زیر گریه زد :

- مردم به دادم برسید . مرا از دست او برهانید. مرا از من باز ستانده است. مرا از من درربوده است. نه به خویشتن بازم می گذارد تا آرام یابم ٬ نه مراعات او برایم ممکن می شود. ها٬ مردم ٬ از هجرانش می ترسم . ترس آن دارم که از او دور مانم اما حضور او را هم طاقت ندارم .

می گفت ومی گریست و مردم با او به گریه درآمدند.

و باز جایی دیگر از قول همین ابن فاتک در شرح بر دار کردن حلاج می گوید:

در لحظه های آخر یک بار نگاه خود را در بین تماشاییان گرداند. زنش ام حسین ٬پسرانش ٬ خواهرش و خواهرزاده اش را در بین جمعیت یافت. به اندوه و اضطراب آنها با نوعی تأثر جواب داد اما بلافاصله نظرش را برگرداند. به نقطه یی دورتر نظر انداخت و حالتی از شوق و هیجان در امواج صورتش ظاهر شد... در همان لحظه بود که شمشیر جلاد سرش را از تن فرو افکند.

زنش از شدت اندوه تقریبآ بیخود بود. خواهرش با سر و موی گشاده در بین جمع مبهوت و دیوانه وار ایستاده بود ــ نه فریاد می کرد٬ نه اشک می ریخت ــ پیر مردی در بین جمعیت به او درپیچید که چرا روی و موی خود را نمی پوشد. زن بینوا به سرش فریاد کشیده بود که من در اینجا مردی نمی بینم. در همه ی شهر یک نیمه مرد بود که آنک در بالای دار است.

صدایی برخاست که نیم مرد کدام است؟ مرد از آن کس که تا پای جان بر سر حرف خود ایستاد تمامتر می تواند بود؟ زن که از شدت اندوه عقل خود را از دست داده بود ٬ فریاد زد: اگر تمام بود سرّی را که به او سپرده بودند پیش خلق فاش نمی کرد . اگر تمام بود جلو می افتاد و دنیای فرعون را برسر او خراب می کرد.

... ماجرای قتل او تماشاییان  را به شدت متأثر ساخت . کودک خردسالی که آنجا در بین جمعیت بود٬ از شدت هیجان بی اختیار خود را به آتش انداخت و سوخت.همان لحظه از خود پرسیدم آیا آن آتش که وجود او را به شعله ی طور تبدیل کرده بود ٬ ممکن نیست در دلها باز آن گونه آتشی را مشتعل کند؟

از یک تن از دوستدارانش شنیدم که شب بعد دیده بود حلاج شادمانه از شط بغداد بیرون می آمد. به وی گفته بود : نه تو را کشتند و سوختند؟  و از او پاسخ شنیده بود :

آنجا که جسم جان شد         عیسی به آسمان شد

گفتنی است که حلاج در برخی از کتب مثل تاریخ طبری مردی حقه باز ٬ کافر و نادان  معرفی شده است و البته در بین نویسندگان معاصر نیز هستند افرادی که وی را همین گونه می دانند .  

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385  به قلم  فیروزه سودایی |

زیب النساء بیگم فرزند اورنگ زیب میرزا ٬آخرین پادشاه بزرگ گورکانیان هند بود. وی غزل و قصیده می سرود و  مخفی تخلص می کرد و در شاعری شاگرد ملا محمد سعید اشرف مازندرانی بود .

این شاهزاده خانم هندی که به زبان فارسی و عربی تسلط داشت ٬ به تشکیل مجامع ادبی علاقه مفرطی نشان می داد و غالبآ در خانه ی اعیانی خویش ٬ شاعران شهر را دعوت می کرد و اشعار آنها را می شنید و گاه خود نیز شعر می گفت .زیب النساء به بدیهه گویی علاقه ی فراوانی داشت و در این زمینه طبع آزمایی می کرد و  شاعران دیگر را نیز بدان تشویق می نمود. 

گویند روزی در یکی از مجالس خود٬ این مصراع را سرود :از هم نمی شود زحلاوت جدا لبم 

 و از شاعران حاضر در مجلس خواست تا مصراع دوم آن را بسرایند.شاعران سرها را پایین افکنده و اظهاری نمی کردند تا این که بالاخره یکی از آنها گفت: اگر اجازه دهید و معذورم دارید٬ مصراع دوم را عرض کنم. وچون اجازت یافت به شاهزاده خانم گفت که یک بار دیگر مصراع خود را بخواند .

زیب النساء بار دیگر خواند: از هم نمی شود ز حلاوت جدا لبم

وشاعر مزبور در جواب گفت: گویی رسیده بر لب زیب النساء لبم

شاهزاده خانم نیز از سر تشویق صله ای به وی بخشید!

زیب النساء در سرودن شعر بیشتر از عرفی شیرازی پیروی کرده است و ودیوانش که شامل چهار هزار بیت است ٬ بارها در هندوستان تجدید چاپ شده است.

گفتنی است که در کتاب ادبیات فارسی سال دوم متوسطه چند بیت پراکنده از وی آمده است .

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385  به قلم  فیروزه سودایی |

کله اش بوی قرمه سبزی می دهد  ٬ چند مرده حلاجی  ٬ کلکش را کنده اند و صدها ضرب المثل دیگر که من و شما هر روز در مراوداتمان استفاده می کنیم ٬ بیانگر غنا و قدمت زبان فارسی است . زبانی که فرهنگ  و ادبیات عامه ی آن در شیرینی و فصاحت کم از ادبیات کلاسیک خود ندارد .

به قول آقای انجوی شیرازی امثال وحکم که یکی از کهن ترین تراوش های ذهن و اندیشه ی هوشمندان گمنام است٬ عصاره ی حادثه ای است که شاید مدت ها طول می کشیده و عوارضی بد یا نیک به بار می آورده و سر انجام در یک جمله یا عبارت گنجانده می شده است تا به آسانی در یادها بماند و سینه به سینه از هر نسل و دوره به نسل و دوره ی بعدی منتقل شود.

از همین رو دانستن فلسفه ی ایجاد و پشتوانه تاریخی برخی از ضرب المثل ها ضروری است چون بدون دانستن آنها نمی توان به راحتی به مفهوم ضرب المثل پی برد . یکی از این ضرب المثل ها که در کتاب ادبیات فارسی سال دوم  در داستان کباب غاز جمالزاده نیز آمده است ٬ ضرب المثل کلکش را کنده اند است  که ما در اینجا ریشه تاریخی آن را به اختصار از کتاب ریشه های تاریخی امثال و حکم نو شته ی شادروان مهدی پرتوی آملی ذکر می کنیم.

عبارت کلکش را کندن به طور خلاصه کنایه از این است که شخص مزاحم را از گردونه خارج کنند و به این وسیله نقشه هایش را خنثی نمایند . اما ریشه ی تاریخی این ضرب المثل برمی گردد به کلک که آتشدان گلی و سفالین است و آ هنگران از آن برای سرخ کردن فلزات استفاده می کردند تا بتوانند آهن و فلز گداخته را در روی سندان و در زیر چکش به هر شکلی که بخواهند در بیاورند.

کلک به شکل تقریبی گلدان های معمولی ساخته می شد و در زیر آن سوراخی داشت که لوله ی دمیدن را از زیر زمین به آن وصل می کردند. آن گاه در داخل کلک مقداری آتش و بر روی آن زغال سنگ یا زغال چوب می ریختند و با تلمبه ی مخصوصی از زیر کلک به آن می دمیدند تا زغالها کاملآ سرخ شود . سپس آهن مورد نظر را درون آتش می گذاشتند و باز هم به شدت می دمیدند تا آهن نیز گداخته شود و از آن تیشه و بیل و... بسازند. دستگاه کلک هنوز در غالب روستاهای ایران خودنمایی می کند و بخصوص کولی های آهنگر از آن برای ساخت آلات و اشیای فلزی استفاده می کنند.  

کولی ها به صورت چادر نشینی زندگی می کنند و به تناسب فصل به روستا های ییلاقی و قشلاقی می روند و در خارج از آبادی چادر می زنند . حرفه اصلی کولی ها آهنگری است .از همین رو پس از نصب چادر اولین کارشان این است که زمین جلوی کلک را بکنند و کلک را نصب کنند.

بیشتر کولی ها نظافت و بهداشت را رعایت نمی کنند و برخی از آنها نیز برای روستا های مجاور٬مشکلات عدیده ای ایجاد می کنند . همین مسائل موجب می شود که برخی از اوقات بین روستائیان و کولی ها اختلاف بوجود آید که این اختلاف گاه به منازعه و زد وخورد نیز منتهی می شود.

در این مواقع روستائیان قبل از هر کاری جلوی چادر کولی می روند و کلکش را می کنند و به دور می اندازند . وقتی که کلک کنده شد٬ کولی مجبور می شود که وسایل زندگی خود را جمع و به جای دیگری کوچ کند.

با این توصیف اجمالی روشن گردید که کلک را کندن به معنای دفع مزاحمت کردن است که در گذشته به علت بی نظمی و نابسامانی کشور و نبود امنیت ٬ بیشتر کاربرد داشته و به صورت ضرب المثل در آمده است. 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385  به قلم  فیروزه سودایی |

زمانی ادبیات داستانی در کتاب های فارسی دانش آموزان ٬ مغضوبٌ علیهم بود٬ اما خوشبختانه در کتاب های جدید فصلی به ادبیات داستانی ایران وجهان اختصاص دارد. در میان داستان های موجود در کتاب ادبیات فارسی ٬ داستان" گیله مرد " بزرگ علوی که در کتاب سال دوم دبیرستان آمده است٬ ارزش ادب و هنری بسیاری دارد.Go to fullsize image

به جرأت می توان گفت که گیله مرد مشهورترین داستان کوتاه بزرگ علوی است. این داستان سرای زندگی روشنفکران٬از جمله چهار جوان نواندیشی بودکه حدود ۶۰ سال پیش در قهوه خانه ای واقع در خیابان لاله زار نو به نام" کافه رزنوار" گردهم می آمدند و درباره ی نوآوری در زمینه های مختلف شعر و  ادبیات فارسی سخن می گفتند.(سه تن دیگر صادق هدایت ٬ مسعود فرزاد و مجتبی مینوی بودند)

این چهار تن به طنز نام انجمن خود را" ربعه " گذاشته بودند. زیرا در همان ایام سه تن دیگر از ادیبان محافظه کار ایرانی ـ البته با آراء و عقایدی متفاوت ـ گردهم می آمدند و جمع خود را به سبک متقدمان "ثلاثه " می نامیدند. معروف است که هدایت نیز از سر شوخی با آن گروه٬ نام جمع خود را ربعه نهاده بود.

هریک از این چهار تن به فراخور حال و سلیقه و ذوق خود از راهی رفت و در آن طرحی نو درافکند. در این میان هدایت و علوی با دو نثر متفاوت به دنبال داستان نویسی رفتند و به این نوع از ادبیات فارسی که به دست جمال زاده و دهخدا پدید آمده بود٬ جلوه ی دیگری بخشیدند.

داستان گیله مرد متعلق به دوره ی دوم نویسندگی و اوج شکوفایی کار بزرگ علوی است.  دوره ی اول داستان نویسی وی که با  مجموعه داستان" چمدان " آغاز می شود ٬ بر داستان ها فضا ورنگی مبالغه آمیز و خیال گرایانه حاکم است و  شخصیت های داستان غریب و تمایلات عجیب دارند. گویی در این داستان ها هدایت الگوی علوی بوده است.

دوره ی دوم که دوره ی شکوفایی قدرت خلاقه و تجلی تخیل  بارور نویسنده است٬ مجموعه داستان های "ورق پاره های زندان" ٬ "نامه ها" و رمان "چشمهایش" (مشهورترین اثر بزرگ علوی) را در بر می گیرد .علوی در این دوران به عنوان معلم یکی از دبیرستان های صنعتی تهران به یکی از گروه های جوانان سوسیالیست به سرکردگی دکتر ارانی نزدیک شد. دستگاه پلیسی رضا خان این اشخاص را خطرناک تشخیص داد و دستگیر کرد وبه چهار سال زندان محکوم نمود.

از همین رو شخصیت های داستان علوی در این دوران  درست بر خلاف دوره ی اول ٬ دارای هدف و تفکر مشخصی هستند و از خصلت ها و خصوصیات متمایزی برخوردارند که آنها را فعال ٬ تسلیم ناپذیر و مبارز کرده است. در داستان های این دوره از نویسندگی علوی دیگر از نحوه ی تفکر و فلسفه هدایت خبری نیست و نویسنده به ناراحتی های روانی و دلهره ها و نومیدی های شخصیت های داستان توجه ندارد. شخصیت های داستان نیز افرادی هستند که علیه ستم ها و ناروایی های اجتماعی برانگیخته شده اند و در برابر سختی ها و ناسازگاری ها مقاومت و مبارزه می کنند.به عبارت دیگر نویسنده از معلول ها و نقصان های اجتماعی سر خورده نمی شود و تیشه را به علت های اصلی می زند و رهایی و موفقیت انسان ها را در مبارزه ی آنها می بیند.گفتنی است که  بزرگ علوی به خاطر مجموعه داستان نامه ها (گیله مرد یکی از داستان های همین مجموعه است) در سال ۱۹۵۳ میلادی مدال شورای صلح جهانی را دریافت کرد . 

دوره ی سوم نیز شامل داستان هایی است که بزرگ علوی در برلین  و دور از وطن  نوشته است که  شامل "دیو!... دیو!...٬ و با یکه و تنها " ٬ "میرزا" ٬ "سالاری ها"  و "کاشانه "می شود. شخصیت های داستان در این دوران از سر زندگی و شور و حال افتاده اند و تا حدودی گرفتار سرخوردگی و ناامیدی هستند و بیشتر خاطره پردازیمی کنند و شرح حال می گویند.در این داستان ها از تنوع شکل های دوره دوم داستان نویسی  نویسنده خبری نیست. بزرگ علوی در این دوران علاوه بر تدریس زبان وادبیات فارسی در دانشگاه ٬ به تحقیق دربار ه ی ادبیات فارسی به ویژه ادبیات نوین ایران پرداخته و داستان های هدایت را به زبان آلمانی ترجمه کرده است . خود وی معتقد بود که بهترین اثری که در این دوران پدید آورده ٬ تاریخ ادبیات فارسی با تجزیه وتحلیل اوضاع اجتماعی و سیاسی ایران پس از شهریور ۲۰ تا کنون است. 

در کل بزرگ علوی در فرم داستان هایش به تازه ترین صورت ها گرایش دارد . در اغلب داستان های او از جمله داستان گیله مرد ٬ ابتدا معمایی وجود دارد . در واقع حادثه ی اصلی قبلآ اتفاق افتاده است و گوینده  ی داستان با استفاده از گذشته ٬ واقعه را بازسازی می کند . شگردی که بیشتر در ادبیات پلیسی دیده می شود. 

منابع

ادبیات داستانی٬جمال میرصادقی٬ تهران ٬ شفا ٬ ۱۳۶۶

ادبیات نوین ایران٬ یعقوب آژند٬ تهران٬سپهر٬ ۱۳۶۳

نویسندگان پیشگام در داستان نویسی امروز ایران٬ علی اکبر کسمایی٬ تهران ٬شرکت مؤلفان ومترجمان ا یران٬ ۱۳۶۳

نویسندگان پیشرو ایران ٬ محمد علی سپانلو٬ تهران ٬نگاه٬ ۱۳۶۶

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385  به قلم  فیروزه سودایی |

در کتاب ادبیات فارسی سال دوم متوسطه نبرد رستم و اشکبوس به عنوان نمونه ای از حماسه ی طبیعی آمده است . در این جنگ رستم به خاطر خستگی رخش پیاده به جنگ اشکبوس می رود و اشکبوس نیز به همین دلیل با تمسخر به او می گوید:

 

کشانی بدو گفت بی بارگی                  به کشتن دهی سر به یکبارگی

 

و رستم در پاسخ می گوید:

 

پیاده ندیدی که جنگ آورد                      سر سرکشان زیر سنگ آورد؟  

 

به شهر تو شیر ونهنگ وپلنگ                سوار اندر آیند هر سه به جنگ؟

 

شک نیست که  فردوسی در اینجا شیر و پلنگ را به عنوان نماد جنگاوری و شکار آورده است٬ اما نهنگ چطور؟ آیا نهنگ نیز حیوانی شکارچی است؟

باید توجه داشت که در گذشته نهنگ به معنای تمساح بوده است جانوری که به قول فرهنگ انجمن آرا  در میان ماهیان بحری به منزله ی شیر است در صحرا و بیشه. فردوسی در جای دیگر به همین صفت شکارچی بودن نهنگ اشاره کرده وگفته است:

 

جهان را مخوان جز دلاور نهنگ                 بخاید به دندان چو گیردبه چنگ

                                                 یا

زخون یلان سیر شد روز جنگ                  به دریا نهنگ و به خشکی پلنگ 

 

و اما آنچه امروزه ما به عنوان نهنگ می نامیم ٬در گذشته وال یا بال نامیده می شد که امروزه هم رایج است.

چنانچه فرخی نام این دو جانور را در کنار هم آورده و گفته است:

 

تا به بحر اندر است وال و نهنگ                  تا به گردون بر است رأس و ذنب

 

  کمال اسماعیل نیز آورده است:

 

دین ز درویشان طلب نز خواجگان با شکوه          زآن که گوهر از صدف یابی نه از ماهی وال

 

                               *                              *                             *

در همین درس هنگامی که حمله رستم به اشکبوس را تصویر می کند٬ آمده است :

 

تهمتن به بند کمر برد چنگ                          گزین کرده یک چوبه تیر خدنگ

 

در انتهای کتاب (بخش فهرست واژگان دشوار متن ) آمده است که چوبه به معنای تیری است که از جنس چوب خدنگ باشد. اما اگر چوبه در اینجا به معنای  مورد نظر بود ٬ فردوسی از به کار بردن آن به همراه تیر خدنگ وایجاد حشوی بارز خودداری می کرد.

درلغت نامه دهخدا ذیل واژه چوبه آمده است: این کلمه با معدود اعداد کلمه ی تیر به کار می رود. و به عنوان شاهد نیز علاوه بربیت مورد نظر٬ نمونه های بسیاری آورده است که از آن جمله می توان به موارد زیر اشاره کرد:

به یک چوبه تیر تو گشتند باز                      برآسود ایران ز گرم وگداز    "فردوسی"

 

یک چوبه تیر بر حلق وی زد.        "تاریخ بیهقی"

 

به عبارت دیگر چوبه در اینجا "ممیز" است و واحد شمارش تیر می باشد.

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385  به قلم  فیروزه سودایی |

پیش از تو هیچ خدایی راندیده بودم

که پای افزاری وصله دار به پا کند،

ومشکی کهنه بر دوش کشد

وبردگان را برادر باشد

آه ای خدای نیمه شب های کوفۀ تنگ

ای روشن خدا

در شب های پیوستۀ تاریخ

ای روح لیلِِِِِة القدر

حتی اذا مطلع الفجر 

      

 بی شک شعر" در سایه سار نخل ولایت" یکی از زیباترین سروده های موسوی گرمارودی است که گزیده ای از آن در کتاب ادبیات سال دوم دبیرستان آمده است وما  در این جا بخشی از آن را به مناسبت میلاد بزرگمرد تاریخ بشریت آورده ایم. هرچند که حضور این شعر زیبا و با شکوه در کتاب های درسی جای بسی خوشوقتی است، اما صد افسوس که سهم رب النوع عشق وعدالت  در کتاب های ادبیات  دوره متوسطه وپیش دانشگاهی ،تنها دو شعر در سال دوم و خطبه  بیست وهفتم  نهج البلاغه (خطبه جهاد) در ادبیات عمومی پیش دانشگاهی است و در واقع  نوجوانان ما با نامه ها ، کلمات قصار ودرکل نهج البلاغه که از یک سو  به قول جرج جرداق فصیح ترین و بلیغ ترین  نمونه نثرعرب و از سوی دیگر بهترین راه شناخت امیرالمؤمنان است، آشنا نمی شوند. وبه قول مرحوم دکتر شریعتی براستی که علی تنها است بخصوص در بین شیعیانش ! 

این در حالی است که ما به عنوان یک انسان ٬ یک مسلمان  ومهمتر از همه یک شیعه نیاز به شناخت او  داریم . این نیاز هنگامی که دید گاه و روش  امیرالمؤمنان را در کنار دیدگاه و روش حکومت دیگران بررسی می کنیم ، بیشتر احساس می شود ٬ چون گاهی اوقات دو دیدگاه در کنار هم، رساتر از هزاران تفسیر، مقدمه چینی و فلسفه بافی است.

برای مثال به این عبارت گوش کنید:«همان طورکه چوپان طبیعت بر گله های خود برتری دارد،رهبران قوم  بر مرئوسین خویش برتری دارند .در واقع رهبران قوم نظیر خدایا ن و رعایا نظیر چهارپایان هستند»

آنچه خواندید دیدگاه "کالیگولا" امپراطور خونخوار رم در قرن اول میلادی است. امپراطوری که دلش می خواست تمام مردم رم فقط یک سر داشتند تا او می توانست آن یک سر را با یک ضربه شمشیر قطع کند!سر مردمی که دانشمندترین ومتمدن ترین مردم زمان خود بودندودر کشوری زندگی می کردند که مهد تمدن وعلم بود.

حال بخشی از خطبه ۲۱۴ امیرالمؤمنین را بخوانید.خطبه ای که حضرت خطاب به مردم بدوی و صحرانشین عرب بیان می کند: « با من آن سان که با جباران وستمگران سخن می گویند، سخن نگویید. القاب پر طنطنه برایم به کار نبرید.آن ملاحظه کاری ها و موافقت های مصلحتی که در برابر مستبدان اظهار می دارند، در برابر من اظهار مدارید. با من به سبک  سازشکاری معاشرت نکنید. گمان مبرید که اگر به حق سخنی به من گفته شود، به من سنگین آید ویا از کسی بخواهم مرا تجلیل وتعظیم کند که هر کس شنیدن حق یا عرضه شدن عدالت بر او نا خوش وسنگین آید، عمل به حق وعدالت بر او سنگین تر است.پس از سخن حق یا نظر عادلانه خودداری نکنید 

همچنین ویل دورانت درکتاب تاریخ تمدن دربارۀ روش حکومت پادشاهان ایرانی پیش از اسلام می گوید:«کمتر از میان مردم وحتی اعیان مملکت، کسی را جرأت آن بود که از شاه خرده گیری یا وی را سرزنش کند و افکار عمومی در نتیجه ترس و تقیه هیچ گونه تأثیری در رفتار شاه نداشت.هرگاه  فرزند کسی را شاه در برابر چشم وی (پدر) با تیر می زد،پدر ناچار در برابر شاه سر فرود می آورد و مهارت او را در تیراندازی ستایش می کرد

اما شیوه علی (ع) سازش ، مدارا وشخصیت بخشی به دوست ودشمن بود. تا جایی که زمانی یکی از منافقان با خوشحالی به معاویه اطمینان داد: « معاویه به اطلاعت برسانم که تو ازعلی قویتری و او  وسیلۀ قویتر بودناز تو را ندارد. زیرا کسانی که با تو هستند، وقتی سخن گفتی حرفی ندارند وهنگامی دستوری دادی ، چیزی نمی پرسند. وحال آن که اطرافیان علی هنگامی که او چیزی گفت به سخن درمی آیند و به وقت دستور دادن، سؤالها دارند. لذا اندکی از کسانی که با تو هستند٬ بهترند از بسیاری که با او می باشند

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385  به قلم  فیروزه سودایی |

   

    بر دهانش زنجیر بستند

دست هایش را به سنگ مردگان آویختند

وگفتند:تو قاتلی

      ***

غذایش را،تن پوشش راو پرچمش را ربودند

واو را درسلولی انداختند

وگفتند:تو سارقی

از تمام بندرگاه هایش راندند

زیبای کوچکش را ربودند

وگفتند:تو آواره ای

       ***

ای خونین چشم وخونین دست

به راستی که شب رفتنی است

نه اتاق توقیف ماندنی است

و نه حلقه های زنجیر

نرون مرد، ولی رم نمرده است

با چشم هایش می جنگد

ودانه های خشکیده ی خوشه ای

دره ها را از خوشه ها لبریز خواهد کرد

 

 شعر فوق از محمود درویش ،شاعر مقاومت فلسطین ،  در کتاب ادبیات فارسی سال دوم آمده است. نمی دانم چرا برخی از همکاران "خونین دست وخونین چشم " را مبارز فلسطینی معنی می کنند.در حالی که هم در قسمت های قبل سخن از صهیونیست های اشغالگر است وهم خونین چشم وخونین دست در کنار هم نمی تواند بار مثبتی داشته باشد.در واقع شاعر خطاب به این نامردمان روزگار می گوید که بدانید شب ظلمت شما طی خواهد شد وصبح پیروزی ما فراخواهد رسید.

بی شک نیز همین گونه خواهد بود که زندان وشکنجه پایان خواهد یافت ومبارز فلسطینی با صبر وآگاهی اش (چشم هایش) خواهد جنگید و حتی بذر مبارزه ی یک فلسطینی نیزسرزمین فلسطین را سرسبز وآزاد خواهد کرد.

راستی هیچ وقت به فکر تأثیر این شبها،این اتاق های زندان واین شکنجه ها افتاده اید؟آیا با پیروزی خاطره ی این ها زدوده خواهد شد؟

فرانتس فانون ،نویسنده ی انقلابی الجزایر، (در همین کتاب به دو اثر "سال پنجم الجزایر" و"دوزخیان روی زمین"وی اشاره شده است) در فصل آخر کتاب دوزخیان روی زمین به اختلالات روانی ناشی از جنگ الجزایر بر روی مردم  اشاره کرده است.اما من نمی خواهم در اینجا از تأثیر روانی جنگ بر روی مردم استثمارشده الجزایر سخن بگویم بلکه آنچه خواندنی است، تاثیر مخرب جنگ واستثمار برایادی آن یا عمله ظلم است .فانون از کارآگاهی فرانسوی سخن می گوید که زن وفرزندانش را شکنجه می دهد.

در پرونده پزشکی این مفتش آمده است: «… سی ساله با پای خود به ما مراجعه کرد. مفتش بود وچند هفته بود که می دید " حال واحوالش میزان نیست" متأهل ودارای سه فرزند بود. در روز پنج پاکت سیگار می کشید.دیگر به غذا اشتها نداشت و کابوس ها ، خوابش را فراوان آشفته می کردند.آنچه بیشتر رنجش می داد،چیزی بود که آن را "بحران های جنونم" می خواند. اول از همه دوست نداشت کسی جلویش دربیاید وبالای حرفش حرفی بزند.

" دکتر بگو ببینم علتش چیست؟ به محض آن که با مخالفتی روبرو می شوم،دلم می خواهد بزنم .حتی در خارج کارم می خواهم پسرکی را که جلوی راهم را گرفته ،مشت ومال بدهم. برای هیچ وپوچی می خواهم بزنم. "

سرو صدا را دوست نداشت .در خانه٬ دلش می خواست همه را کتک بزند . بچه  ها را( حتی بچه بیست ماهه اش را) با وحشی گری کم مانندی کتک می زد. اما آنچه او را وحشت زده کرده بود، این بود که یک شب  زنش  رفتار او را نسبت به بچه ها سرزنش کرده بود و بیمار  او را به شدت کتک زده بود وبعد روی صندلی نشانده وطناب پیچش کرده و گفته بود:"یک بار برای همیشه باید به تو یاد بدهم که در این خراب شده صاحب اختیار منم" .بیمار تصریح می کرد که اول این طور نبوده است و به ندرت فرزندانش را تنبیه می کرده وهرگز با زنش مجادله نمی کرده است.این پدیده  از وقتی پیدا شده است که ابن "اتفاقات" رخ داده اند.

می گفت: "آنچه بیشتر مرا می کشد این شکنجه هاست.من گاه ده ساعت یک ریز شکنجه می کنم ."

_ شکنجه کردن چه اثری روی شما می گذارد؟

_" خسته ام می کند. راست است که آدم وقتی خسته شد، ممکن است جایش را به دیگری بدهد. هرکس شکنجه می کند ،فکر می کند ها،مین الان است که اطلاعات را از زبان قربانی می کشد و بنابراین از تسلیم مرغ آماده شده به دیگری امتناع می کند.زیرا در این صورت طبیعتآ افتخار اخذ اطلاع نصیب او خواهد شد.در واقع مسأله برای ما این است که عرضه نداری یارو را به حرف بیاوری؟  این مسأله یک موفقیت شخصی است.چه می شود کرد آدم در رقابت است...در واقع باید باهوش بود تا در کاری موفق شد....اما آنچه بیشتر ناراحتم می کند٬داستان من وزنم است.حرف ندارد که باید یک خرابی در کارم باشد .دکتر باید این خرابی را علاج کنم."

  

 

    

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385  به قلم  فیروزه سودایی |

یکی از کارهای مثبت و ارزشمند کتاب های فارسی دوره متوسطه و پیش دانشگاهی توجه به ادبیات جهان است. اگر زمانی کتاب های فارسی دانش آموزان فقط شامل شعر های شاعران معروف مانند: فردوسی، حافظ، سعدی، مولوی و... می شد، امروزه دانش آموزان با برخی از نویسندگان جهان و آثار آنها نیز آشنا می شوند. این آشنایی بسیار ابتدایی و محدود است و گاه در حد معرفی در بخش اعلام کتاب می باشد. اما در همین اندازه نیز جای شکرش باقی است زیرا باعث می شود که دانش آموزان حداقل با نام چند نویسنده معروف و آثار آنها آشنا بشوند و بدانند که کتاب هایی به غیر از آنچه فهیمه رحیمی، نسرین ثامنی، دانیل استیل و... نوشته اند، وجود دارند! کتاب هایی که بی شک ارزش یک بار خواندن را دارند.

 

یکی از رمان نویسان مشهور جهان، الکساندر دوما( پدر) است که نام دو رمان کنت مونت کریستو و سه تفنگدار وی در مقدمه فصل ادبیات داستانی معاصر کتاب فارسی دوم دبیرستان آمده است. در بخش  اعلام همین کتاب نیز گفته شده که وی رمان نویس و نمایشنامه نویس  شهیر فرانسوی قرن نوزدهم است و حجم آثار او بالغ بر سیصد کتاب است که از جمله آنها می توان سه تفنگدار، کنت مونت کریستو و لانه سیاه را نام برد.

این در حالی است که الکساندر دوما رمانی به نام لانه سیاه ندارد و احتمالا منظور مؤلفان کتاب، رمان لاله سیاه یا  "Tulipe noire La" است که یکی از مشهور ترین آثار الکساندر دوما است و اولین بار یوسف اعتصام الملک ( پدر پروین اعتصامی ) آن را به فارسی ترجمه کرد.

در اینجا خلاصه ای از زندگی الکساندر دوما و رمان لاله سیاه را  از نظرتان می گذرانیم.

" الکساندر دوما دولا پاتری" معروف به الکساندر دوما در سال ۱۸۰۳ در شهر کوچک "ویلر هوترت" در ۴۵ مایلی پاریس پا به عرصه وجود نهاد وی پس از اتمام تحصیلاتش چون خطی زیبا داشت، ابتدا در یک دفتر خانه به کار منشیگری پرداخت و سپس منشی یکی از بزرگان آن دوره گشت. الکساندر جزئیات انقلاب کبیر فرانسه را از زبان پدر خود که در قشون "ناپلئون" دارای مقام شامخی بود، شنید و بعد ها در رمان های خود توانست صحنه های مهیج و مخوف آن را با قلم سحر انگیز خود مجسم کند. اسناد، مدارک و یادداشت های خصوصی نیز که در طی سال های مختلف به دستش افتاده بود‌ او را در نوشتن رمان های متعددی که زمینه همه آنها تاریخ فرانسه است، بسیار کمک کرد. الکساندر به دلیل علاقه وافری که به مطالعه داشت به زودی با نویسندگان بزرگ، کتب تاریخی و نمایش نامه های رمانتیک آشنا شد و در همین زمان به نوشتن نمایش نامه پرداخت. سال ۱۸۲۹ اولین اثر او به نام "هانری سوم" در تئاتر فرانسه به نمایش گذاشته شد. این نمایش نامه نام او را بر سر زبان ها انداخت و موجب دوستی او با ویکتور هوگو گردید. الکساندر دوما در حوالی سال ۱۸۴۰ نگارش نخستین رمان تاریخی خود را با عشقی که به فرانسه داشت آغاز کرد و در نهایت در سال ۱۸۴۴ بزرگ ترین و مشهور ترین اثر خود را به نام سه تفنگدار منتشر ساخت.

این نویسنده بزرگ به مدت چهل سال داستان ها، نمایشنامه ها و مقالات و اشعار متعددی منتشر ساخت ولی هیچ یک از آنها از حیث ارزش ادبی با سه تفنگدار قابل مقایسه نیست. وی در پنجم دسامبر ۱۸۷۰ در سن ۶۸ سالگی در خانه پسرش که بعدها یکی از نویسندگان بزرگ شد درگذشت.

آثار دراماتیک او که در زمان خود نیز شهرت بسیار داشت عبارتند از: سه تفنگدار،گردنبند خانم موتسورو، ملکه مارگو،ژوزف بالسامو، پاسداران چهل و پنج گانه، آموری، لاله سیاه، تأثرات سفر،گودال جهنم، خدا وسیله ساز است، تبعید شدگان، ابولهول سرخ، آسکانیو، کنت مونت کریستو و غرش توفان.

 

لاله سیاه

داستان زندگی انسانی به نام "کورنلیوس ون برن" است که لاله سیاه بی نظیزی را پرورش داده است.اما از بخت بد به زندان می افتد و در مدتی که در زندان است،همسایه بد ذات او ،لاله بی نظیرش را می دزدد، اما درست قبل از این که کورنلیوس اعدام شود، حقیقت آشکار می شود و وی نجات پیدا می کند.

گفته می شود الکساندر دوما این داستان را در مورد وضعیت سیاسی هلند در سال ۱۶۷۲ نوشته است و در نوشتن آن از زندگی واقعی "جان" و "کورنلیوس دوویت" که هر دو به اعدام محکوم شدند، الهام گرفته است.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385  به قلم  فیروزه سودایی |