تبليغاتX
واژیک - داستانی از زیب النسا،

زیب النساء بیگم فرزند اورنگ زیب میرزا ٬آخرین پادشاه بزرگ گورکانیان هند بود. وی غزل و قصیده می سرود و  مخفی تخلص می کرد و در شاعری شاگرد ملا محمد سعید اشرف مازندرانی بود .

این شاهزاده خانم هندی که به زبان فارسی و عربی تسلط داشت ٬ به تشکیل مجامع ادبی علاقه مفرطی نشان می داد و غالبآ در خانه ی اعیانی خویش ٬ شاعران شهر را دعوت می کرد و اشعار آنها را می شنید و گاه خود نیز شعر می گفت .زیب النساء به بدیهه گویی علاقه ی فراوانی داشت و در این زمینه طبع آزمایی می کرد و  شاعران دیگر را نیز بدان تشویق می نمود. 

گویند روزی در یکی از مجالس خود٬ این مصراع را سرود :از هم نمی شود زحلاوت جدا لبم 

 و از شاعران حاضر در مجلس خواست تا مصراع دوم آن را بسرایند.شاعران سرها را پایین افکنده و اظهاری نمی کردند تا این که بالاخره یکی از آنها گفت: اگر اجازه دهید و معذورم دارید٬ مصراع دوم را عرض کنم. وچون اجازت یافت به شاهزاده خانم گفت که یک بار دیگر مصراع خود را بخواند .

زیب النساء بار دیگر خواند: از هم نمی شود ز حلاوت جدا لبم

وشاعر مزبور در جواب گفت: گویی رسیده بر لب زیب النساء لبم

شاهزاده خانم نیز از سر تشویق صله ای به وی بخشید!

زیب النساء در سرودن شعر بیشتر از عرفی شیرازی پیروی کرده است و ودیوانش که شامل چهار هزار بیت است ٬ بارها در هندوستان تجدید چاپ شده است.

گفتنی است که در کتاب ادبیات فارسی سال دوم متوسطه چند بیت پراکنده از وی آمده است .

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385  به قلم  فیروزه سودایی |