تبليغاتX
واژیک - چند مرده حلاجی
ضرب المثل «چند مرده حلاجی »یکی از ضرب المثل هایی است که در کتاب ادبیات فارسی سال دوم ٬  آمده است.

علامه دهخدا در کتاب امثال الحکم این ضرب المثل را کنایه از انجام دادن کاری دانسته است که در حدود توانایی چند مرد باشد همچنین گفته است که شاید تشبیه به عمل چند مرد حلاج باشد که یک تن آن را انجام دهد. اما به گفته مرحوم مهدی پرتوی آملی این ضرب المثل ناظر بر حسین بن منصور حلاج است که نماد پایداری و استقامت است . به عبارت دیگر چند مرده حلاجی ٬ یعنی ببینیم تا بدانیم تاب و توان تو چند است.

اما حلاج که بود و چه کرد که نام و آوازه اش زبانزد خاص و عام است؟  خوشبختانه در کتاب زبان و ادبیات فارسی عمومی دوره ی پیش دانشگاهی خلاصه ای از تذکرة اولیاء در معرفی حلاج آمده است و ما از ذکر نکاتی که در آنجا آمده است ٬ خودداری می کنیم.

دکتر عبدالحسین زرین کوب در کتاب شعله طور از قول حلاج می گوید:

پدرم حلاج بود ـــمنصور حلاج ـــ در قریه ی طور از نواحی بیضا به دنیا آمده بود و بیکاری و گرسنگی و بی سامانی او را در جستجوی کار به نواحی واسط کشانده بود. من هم که تصویری از خودی او بودم در همان طور بیضا به دنیا آمدم و در سال های دور کودکی با او به جستجوی کار به واسط عراق افتاده بودم.

پدرم از زادگاه خود راه افتاده بود و همه جا به دنبال کار می گشت. یادم نیست که آن دهانهای گرسنه را که مثل دهان ماهی دایم باز و بسته می شد چه طور و با چه امیدی به مادرم سپرده بود و خودش در جستجوی نان سر به کوه و بیابان نهاده بود. اما به هر جا می رفت مرا به همراه داشت. 

.... وقتی او را بدانسان غرق محنت می دیدم ٬ از اندیشه ی آن که من هم به صورت یک کوله بار شوربختی و گرسنگی مایه ی افزونی آن محنت بودم خود را به شدت درخور ملامت می یافتم. لحظه هایی بود که از این اندیشه آرزوی مرگ می کردم... از همان روزها هوای مرگ جزئی از هوایی بود که من در آن نفس می کشیدم .

در بخشی دیگر از این کتاب دکتر زرین کوب از زبان احمد بن فاتک ٬ شاگرد حلاج ٬  در شرح دلداگی وی به حق می گوید:

یک روز در بازار قطیعه ایستاده بود. جمعیت که با شتاب در رفت وآمد بود با بی اعتنایی از کنارش می گذشت. حلاج یک لحظه در مردم نگریست .آستین را به گوشه ی چشم برد و بی اختیار با فریاد به زیر گریه زد :

- مردم به دادم برسید . مرا از دست او برهانید. مرا از من باز ستانده است. مرا از من درربوده است. نه به خویشتن بازم می گذارد تا آرام یابم ٬ نه مراعات او برایم ممکن می شود. ها٬ مردم ٬ از هجرانش می ترسم . ترس آن دارم که از او دور مانم اما حضور او را هم طاقت ندارم .

می گفت ومی گریست و مردم با او به گریه درآمدند.

و باز جایی دیگر از قول همین ابن فاتک در شرح بر دار کردن حلاج می گوید:

در لحظه های آخر یک بار نگاه خود را در بین تماشاییان گرداند. زنش ام حسین ٬پسرانش ٬ خواهرش و خواهرزاده اش را در بین جمعیت یافت. به اندوه و اضطراب آنها با نوعی تأثر جواب داد اما بلافاصله نظرش را برگرداند. به نقطه یی دورتر نظر انداخت و حالتی از شوق و هیجان در امواج صورتش ظاهر شد... در همان لحظه بود که شمشیر جلاد سرش را از تن فرو افکند.

زنش از شدت اندوه تقریبآ بیخود بود. خواهرش با سر و موی گشاده در بین جمع مبهوت و دیوانه وار ایستاده بود ــ نه فریاد می کرد٬ نه اشک می ریخت ــ پیر مردی در بین جمعیت به او درپیچید که چرا روی و موی خود را نمی پوشد. زن بینوا به سرش فریاد کشیده بود که من در اینجا مردی نمی بینم. در همه ی شهر یک نیمه مرد بود که آنک در بالای دار است.

صدایی برخاست که نیم مرد کدام است؟ مرد از آن کس که تا پای جان بر سر حرف خود ایستاد تمامتر می تواند بود؟ زن که از شدت اندوه عقل خود را از دست داده بود ٬ فریاد زد: اگر تمام بود سرّی را که به او سپرده بودند پیش خلق فاش نمی کرد . اگر تمام بود جلو می افتاد و دنیای فرعون را برسر او خراب می کرد.

... ماجرای قتل او تماشاییان  را به شدت متأثر ساخت . کودک خردسالی که آنجا در بین جمعیت بود٬ از شدت هیجان بی اختیار خود را به آتش انداخت و سوخت.همان لحظه از خود پرسیدم آیا آن آتش که وجود او را به شعله ی طور تبدیل کرده بود ٬ ممکن نیست در دلها باز آن گونه آتشی را مشتعل کند؟

از یک تن از دوستدارانش شنیدم که شب بعد دیده بود حلاج شادمانه از شط بغداد بیرون می آمد. به وی گفته بود : نه تو را کشتند و سوختند؟  و از او پاسخ شنیده بود :

آنجا که جسم جان شد         عیسی به آسمان شد

گفتنی است که حلاج در برخی از کتب مثل تاریخ طبری مردی حقه باز ٬ کافر و نادان  معرفی شده است و البته در بین نویسندگان معاصر نیز هستند افرادی که وی را همین گونه می دانند .  

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385  به قلم  فیروزه سودایی |