تبليغاتX
واژیک - رابیند رانات تاگور در ایران
رابیند رانات تاگور شاعر٬ متفکر و نابغه ی هندی در ششم ماه مه سال ۱۸۶۱در شهر کلکته در خانواده ی مهارجه ای متولد گردید و در هفتم اوت ۱۹۴۱ در شهر کلکته در ۸۰ سالگی در گذشت.

تاگور کار ادبی خود را در سال ۱۸۷۶ با سرودن اشعار غنایی آغاز کرد. و ی سژس برای تحصیل حقوق عازم لندن شد اما حقوق نتوانست وی را قانع کند از این رو ژس از یک سال به زادگاه خود برگشت و دومین اثر خود را در قالب ترانه هایی لطیف و پرشور منتشر کرد.انتشار ترانه های آفتاب و سرودهای شبانه باعث شد که تاگور در سراسر هندوستان به عنوان یک شاعر بزرگ معرفی شود . اکثر آثار این نابغه ی بزرگ مبتنی بر درون بینی و اعتقاد به تجلی بارقه ای از نور خداوند در وجود انسان است.

تاگور نخستین آسیایی است که توانست به جایزه ی نوبل دست یابد.وی در ۱۵ آوریل ۱۹۳۲ به همراه عروسش به دعوت دولت ایران به ایران آمد و جشن هفتادمین سال تولد وی در تهران برپا گردید .حسینقلی مستعان ٬ نویسنده و نخستین مترجم کتاب بینوایان به فارسی ٬خاطره ای از ملاقات خود با تاگور در مجله سیاه و سفید نقل کرده است که خالی از لطف نیست . وی که در آن زمان خبرنگار یکی از مجلات بوده است ٬ می گوید:

یک روز به ما خبر رسید که تاگور شاعر معروف و مشهور به ایران آمده است . این خبر ما را تکان داد مخصوصآ مرا .چون دورادور شیفته ی این مرد بودم ٬ مردی که همه می گفتند عالم است و در عرفان دستی دارد  . ودلیل این شیفتگی ٬ علاقه ی من به عرفان و فلسفه بود. در آن دوران مجالسی داشتیم که در آن از عرفان و تصوف بحث می شد و استاد ما مرحوم شریعت سنگلچی بودو این استاد یگانه ی زمان ما بود. به هر تقدیر مدتی گذشت و ما از تاگور وقت گرفتیم و با حضرت سنگلچی و مرحوم اورنگ و علی پاشاخان صالح و عده ای دیگر به سراغ ایشان رفتیم . من از ذوق در پوست نمی گنجیدم .وقتی تاگور را دیدم ٬احساس کردم که دنیا را به من دادند . بعد از آن بحث ها شروع شد. علی پاشا خان صالح مترجم شدند و سوالات ما شروع شد٬ اما هر چه استاد از عرفان می پرسید ٬ تاگور در جواب می گفت :نمی دانم . سپس استاد سطح مطالب و پرسش ها را پایین آورد ٬ اما شاعر هندی جوابی نداد. سرانجام استاد از او پرسید : ما بالاخره بایستی بفهمیم که شما از عرفان چه می دانید؟ مگر نه این است که همه کس شما را عارف می شناسد؟

تاگور گفت : برادر! من اهل می و معشوق هستم وبس . این ها را هم که تو پرسیدی هیچ نمی دانم .

حال معلوم نیست که براستی پاسخ سوال های مذکور را تاگور نمی دانسته یا حوصله ی پاسخ گویی به این جماعت را نداشته است! این هم  یکی از نیایش های زیبای تاگور که به نظر نمی رسد از  زبان کسی که فقط اهل می و معشوق است ٬ برآمده باشد.( راستی ارتباط این پست نیز با کتاب های درسی در این است که در کتاب ادبیات عمومی سال سوم سروده های کوتاهی از این شاعر شهیر هند آمده است.)

مگذار برای پناه از خطر دعا کنم

بگذار در مقابل خطر بی ترس و بی هراس باشم

مگذار چاره های رنج را جستجو کنم

بگذار دلی تمنا کنم که بر رنج فایق آید

مگذار که در رزمگاه زندگی هم پیمان ها را بطلبم

بگذار برنیروی خویش متکی باشم

مگذار که در اضطراب ترسناک ٬ نجات را آرزو کنم

بگذار تمنای تحمل و حصول آزادی را داشته باشم

مگذار بزدل بوده ٬ برکت تو را فقط در کامروایی بدانم

بگذار احساس دست رحیمت را در ناکامی ها نیز درک کنم .

   

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385  به قلم  فیروزه سودایی |