تبليغاتX
واژیک - به راستی که شب رفتنی است

   

    بر دهانش زنجیر بستند

دست هایش را به سنگ مردگان آویختند

وگفتند:تو قاتلی

      ***

غذایش را،تن پوشش راو پرچمش را ربودند

واو را درسلولی انداختند

وگفتند:تو سارقی

از تمام بندرگاه هایش راندند

زیبای کوچکش را ربودند

وگفتند:تو آواره ای

       ***

ای خونین چشم وخونین دست

به راستی که شب رفتنی است

نه اتاق توقیف ماندنی است

و نه حلقه های زنجیر

نرون مرد، ولی رم نمرده است

با چشم هایش می جنگد

ودانه های خشکیده ی خوشه ای

دره ها را از خوشه ها لبریز خواهد کرد

 

 شعر فوق از محمود درویش ،شاعر مقاومت فلسطین ،  در کتاب ادبیات فارسی سال دوم آمده است. نمی دانم چرا برخی از همکاران "خونین دست وخونین چشم " را مبارز فلسطینی معنی می کنند.در حالی که هم در قسمت های قبل سخن از صهیونیست های اشغالگر است وهم خونین چشم وخونین دست در کنار هم نمی تواند بار مثبتی داشته باشد.در واقع شاعر خطاب به این نامردمان روزگار می گوید که بدانید شب ظلمت شما طی خواهد شد وصبح پیروزی ما فراخواهد رسید.

بی شک نیز همین گونه خواهد بود که زندان وشکنجه پایان خواهد یافت ومبارز فلسطینی با صبر وآگاهی اش (چشم هایش) خواهد جنگید و حتی بذر مبارزه ی یک فلسطینی نیزسرزمین فلسطین را سرسبز وآزاد خواهد کرد.

راستی هیچ وقت به فکر تأثیر این شبها،این اتاق های زندان واین شکنجه ها افتاده اید؟آیا با پیروزی خاطره ی این ها زدوده خواهد شد؟

فرانتس فانون ،نویسنده ی انقلابی الجزایر، (در همین کتاب به دو اثر "سال پنجم الجزایر" و"دوزخیان روی زمین"وی اشاره شده است) در فصل آخر کتاب دوزخیان روی زمین به اختلالات روانی ناشی از جنگ الجزایر بر روی مردم  اشاره کرده است.اما من نمی خواهم در اینجا از تأثیر روانی جنگ بر روی مردم استثمارشده الجزایر سخن بگویم بلکه آنچه خواندنی است، تاثیر مخرب جنگ واستثمار برایادی آن یا عمله ظلم است .فانون از کارآگاهی فرانسوی سخن می گوید که زن وفرزندانش را شکنجه می دهد.

در پرونده پزشکی این مفتش آمده است: «… سی ساله با پای خود به ما مراجعه کرد. مفتش بود وچند هفته بود که می دید " حال واحوالش میزان نیست" متأهل ودارای سه فرزند بود. در روز پنج پاکت سیگار می کشید.دیگر به غذا اشتها نداشت و کابوس ها ، خوابش را فراوان آشفته می کردند.آنچه بیشتر رنجش می داد،چیزی بود که آن را "بحران های جنونم" می خواند. اول از همه دوست نداشت کسی جلویش دربیاید وبالای حرفش حرفی بزند.

" دکتر بگو ببینم علتش چیست؟ به محض آن که با مخالفتی روبرو می شوم،دلم می خواهد بزنم .حتی در خارج کارم می خواهم پسرکی را که جلوی راهم را گرفته ،مشت ومال بدهم. برای هیچ وپوچی می خواهم بزنم. "

سرو صدا را دوست نداشت .در خانه٬ دلش می خواست همه را کتک بزند . بچه  ها را( حتی بچه بیست ماهه اش را) با وحشی گری کم مانندی کتک می زد. اما آنچه او را وحشت زده کرده بود، این بود که یک شب  زنش  رفتار او را نسبت به بچه ها سرزنش کرده بود و بیمار  او را به شدت کتک زده بود وبعد روی صندلی نشانده وطناب پیچش کرده و گفته بود:"یک بار برای همیشه باید به تو یاد بدهم که در این خراب شده صاحب اختیار منم" .بیمار تصریح می کرد که اول این طور نبوده است و به ندرت فرزندانش را تنبیه می کرده وهرگز با زنش مجادله نمی کرده است.این پدیده  از وقتی پیدا شده است که ابن "اتفاقات" رخ داده اند.

می گفت: "آنچه بیشتر مرا می کشد این شکنجه هاست.من گاه ده ساعت یک ریز شکنجه می کنم ."

_ شکنجه کردن چه اثری روی شما می گذارد؟

_" خسته ام می کند. راست است که آدم وقتی خسته شد، ممکن است جایش را به دیگری بدهد. هرکس شکنجه می کند ،فکر می کند ها،مین الان است که اطلاعات را از زبان قربانی می کشد و بنابراین از تسلیم مرغ آماده شده به دیگری امتناع می کند.زیرا در این صورت طبیعتآ افتخار اخذ اطلاع نصیب او خواهد شد.در واقع مسأله برای ما این است که عرضه نداری یارو را به حرف بیاوری؟  این مسأله یک موفقیت شخصی است.چه می شود کرد آدم در رقابت است...در واقع باید باهوش بود تا در کاری موفق شد....اما آنچه بیشتر ناراحتم می کند٬داستان من وزنم است.حرف ندارد که باید یک خرابی در کارم باشد .دکتر باید این خرابی را علاج کنم."

  

 

    

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385  به قلم  فیروزه سودایی |