لحظاتی با آن بزرگ
می دانم قرار بوده که این جا ازکتاب های ادبیات آموزش و پرورش و آن چه به آن باز می گردد سخن بگویم اما دیدم این بی انصافی است که در این شب های ارزشمند از معلم اخلاق و قرآنم سخنی نگویم . معلمی که خودش( و البته پسر برومندش) مرا به قرآن و نهج البلاغه علاقه مند کرد.
( کتاب های زیادی درباره آقای مهندس بازرگان و خاطراتی که دوستان از ایشان دارند ٬وجود دارد. من قصد معرفی چهره این بزرگ را ندارم . این جا فقط چند خاطره ساده از وی نقل می کنم.)
* شانزده یا هفده ساله بودم و در کلاس های بازگشت به قرآن آقای بازرگان واقع در انجمن اسلامی مهندسین شرکت می کردم .آن روزها جز من و خانمی که حدود ۴۰ سال داشتند همه افراد حاضر در جلسه بالای ۵۰ سالشان بود. یک روز مستخدم انجمن دیر کرد و در قفل بود و همه در طبقه پایین منتظر بودیم. آن روز من تنها تنها خانم ( مثلآ) حاضر در جمع بودم . مستخدم آمد و در را باز کرد. همه راه افتادند که از پله ها بالا بروند که آقای بازرگان جلوی همه را گرفت و گفت: "خانم ها مقدم ترند" و به من اشاره کرد. من که نوجوانی بیش نبودم . سرخ و سفید شدم و گفتم :اختیار دارید آقای مهندس .
جدی ایستاد و قدمی جلو نگذاشت ودیگران هم به احترام ایشان ایستادند و گفت:" تا شما نروید ما نخواهیم رفت " و در نهایت من قبل از همه از پله ها بالا رفتم .
آن روز یاد گرفتم که هستند بزرگمردانی که که فقط ادای احترام گذاشتن در نمی آورند و به راستی در هر شرایطی و به هر سنی احترام می گذارند.
* روزی در همان جلسات بازگشت به قرآن آقای بازرگان نظری را در زمینه ای مطرح کردند که به نظر من که نوجوانی بیش نبودم بسیار عجیب آمد . در حال توضیح نظر خود بودند که مهندس معین فر گفت: " آقای مهندس نظر شما قابل قبول نیست من فکر نمی کنم که کسی با نظر شما موافق باشد. خواهش می کنم که هر کس در این جمع موافق با نظر آقای بازرگان نیست دستش را بلند کند." همه دست ها بلند شد .آقای بازرگان لبخندی زد و گفت: خب این نظر من بود و قرار نیست همه آن را بپذیرند و دیگر سکوت کرد . هر چند که جمع سکوت نکردند و حتی جلسه بعد یکی از آقایان که در حدود سنی آقای بازرگان بود مقاله ای انتقادی در همین زمینه نوشت و ارائه کرد.
شاید اهمیت این جریان زمانی روشن شود که بدانیم اصلی ترین مؤسس انجمن آقای بازرگان بود اما در ان جا هیچ کس فکر نکرد ُ نباید روی حرف وی حرف بزند و ایشان هم به معنای واقعی کلمه با سعه صدر با این قضیه و قضایای مشابه برخورد می کردند
* یک روز در کلاس در حین صحبت داشت می گفت :اگر روزی من مردم.. که یکی از خانم های حاضر در جلسه با ناراحتی گفت : تو رو خدا نگید آقاتی مهندس ! خدا نکنه! اون وقت ما چه کنیم ؟
که همه افراد با صدای بلند به او اعتراض کردند : هیچ ! مگه قراره زندگی ما وابسته به آقای مهندس باشه ؟! کاری که باید خواهیم کرد و البته آقای بازرگان هم روی همین مسأله تأکید کرد.
نمی دانید آن روز چه لذتی از این اعتراض همگانی بردم . این که حس می کردم در یک مجموعه قرار نیست وجود همه وابسته به یک نفر باشد و جمع خود را در یک نفر خلاصه نمی بینند و البته برخورد آقای بازرگان در این زمینه بسیار مؤثر بود.
* رفتار آقای بازرگان با همسرش برای من همیشه جالب بود . چند بار دیدم که در مجالس با ورود همسرش پیش پای ایشان از جا بلند شدند و هر گاه با همسرش صحبت می کرد آن چنان صمیمانه و با احساس بود که به شوخی با دوستان می گفتیم انگار هنوز دوران نامزدی را طی می کنند.
* نظم آقای بازرگان برای فرد بی نظمی مثل من همیشه عجیب و قابل ستایش بود . هیچ وقت در جلسات دیر نمی کرد. کلاس همیشه به موقع آغاز می شد . نظم شخص اش هم بی نظیر بود . در پوشش بسیار مرتب بود و همیشه این انسان منظم با چهره ای مرتب و بشاش به انسان آرامش می بخشید. این نظم شامل احترام به قوانین هم می شد. دایی ام تعریف می کرد که یک بار در دهه پنجاه با آقای بازرگان داشتیم به طرف شرکت یاد می رفتیم که من به اشتباه چراغ قرمز را رد کردم .آقای بازرگان ناراحت شد و گفت: " رد کردن چراغ قرمز اشکال شرعی دارد چون رعایت نکردن این قوانین نظم یک مملکت را به هم خواهد ریخت . "
* ورزش برای آقای بازرگان حتی در سنین کهولت یک اصل بود . جمعه ها بیشتر به کوه می رفت . یادم می آید که در ختم پدربزرگ مادری ام آقای بازرگان با پوتین و لباس اسپرت آمد و بعد فهمیدیم که بعد از کوه به ختم آمده است. یک بار دوستی تعریف می کرد که ساعت ۹ شب به آقای بازرگان زنگ زدم و گفتم :مزاحم استراحتتان که نشدم ؟
جواب داد : "نه ! مطلبی می نوشتم. خسته شدم . داشتم ورزش می کردم تا خستگی ام دربرود. "